آسمان من
دل نوشته های یک ستاره
یه شیشه عطر بولگاری....
یه ساعت اورینت....
و کلی تبریک- هدیه همسر به من بود برای روز زن....
خانمها میفهمن که این آیکون شرمندگی برایه چیه وچقدر طبیعیه؟!!!!
اینم درخواست یه اداره مظلوم از ارباب رجوع هاش و جواب ارباب رجوع به اداره مذکور!!!!که هیچ ربطی به روز زن نداره...

ادامه مطلب
پسر 2 ساله ش آرام و قرار نداره...اونقدر كه با يه حركت فنجاي چايي رو روي فرش كرمي من خالي ميكنه...آه از نهادم بلند ميشه ولي به روي خودم نميارم...
دختر 5 ساله ش ميگه اه بي ادب..ميبيني مامان چيكار ميكنه؟
حالا سارا نيم خيز شده تو سينه پسر كوچولوي شيطونش و چشماشو به شدت گرد كرده و اخمشم گره كرده!!! چته تو روهام؟ چرا يه جا نميشيني؟ حالا 4 تا دندون برنجي پسرش ميوفته بيرون كله شو كج ميكنه و دستاشو با استرس قايم ميكنه پشتش و به مامانش لبخند ميزنه....حتما رگ خواب مامانش وقت خراب كاري همينه ..چون طولي نميكشه كه اخم شديد مامان تبديل به خنده و قربون صدقه ميشه...
ميگم حالا واقعا ميخواي اينو بفرستي پيش باباش؟؟؟
ميگه آره... ميگم خوب آخه اون كه صلاحيت نداره از اين گذشته تو دلت براش تنگ نميشه؟؟؟ روهام خيلي كوچولوئه گناه داره سارا...
پا ميشه عصبي آخرين پكشو ميزنه و سيگارو از پنجره ميندازه بيرون...معلوم نيست كجارو نيگاه ميكنه...ميگه پس من چي؟؟؟ من گناه ندارم؟؟؟؟
آخه يه دختر شيطون و پر شر و شور مثل من با 20 سال سن چي ميفهميد كه دادنش شوهر؟؟؟
اونم به دوست پسره 22 سالش!!!! به مامان ميگم تقصير شما بود...ميگه خودت هارو هاج بودي 10 تا دوست پسر داشتي!!!! خوب داشتم كه داشتم !! از شوهر ترياكي كه بدتر نبود...مثلا چي ميخواست بشه كه منو به اولين خواستگار دادن...چي كم داشتم آخه؟
ميگم اون كه معتاد بود و سر يه سال ازش طلاق گرفتي...آخه اين يكي چي؟؟؟؟
ميگه اينم تقصير مامان- بابام بود!!!! از ترس نگه داري يه بيوه 21 ساله هول هولكي منو دادن به اين پسر عموي از دنيا بدترم!!! خوب من چي حاليم بود؟امين پسر خوب و خوش تيپي بود...امروزي -اسپرت...فشن!!! من فقط ديده بودم سيگار ميكشه...سر 6 ماهم زدو حامله شدم...وقتي دختره رو 9 ماهه بودم فهميدم عملش شيشه س.... بچه كه به دنيا اومد قهر كردم اونم چند بار ميدوني چقدر سختم بود بچه شير خوره رو بذارم بيام؟؟؟ميفهمي وقتي شوهرت بشينه جلوت و شيشه و كراك بزنه يعني چي؟؟؟ميتوني تصور كني دنيا به سرم چقدر شده بود؟ ميفهمي يه مادر وقتي از درد رگ كردن سينه اش شبي رو تا صبح دور خودش پيچ بزنه و گريه كنه يعني چي؟؟؟؟
اينارو كه ميگفت گريه نميكرد...يه سيگار ديگه روشن كرد...حالا بچه ها باهم دعواشون شده بود روهام با شيطنت ميوه هاي خواهرشو از تو بشقاب برميداشت و فرار ميكرد...ولي سارا فقط نيگاشون ميكرد...
دود سيگارو با چشاي تنگ و حسرت بار ميده بيرون و ميگه ميبيني؟؟؟ باباشون ميفهمه من با اينا چه عذابي ميكشم؟؟؟ بي پول!!!! تنها... افسرده.... غرغر مامان -بابام- آخه مگه من چندبار ميام دنيا ؟؟؟؟ چند بار حق زندگي دارم؟
ميگم تو كه ديدي شوهرت عمل داره چرا دومي رو آوردي سارا؟
ميگه اينم خيره مذهبه...خيره خرافاته...بعده دختره هيكلم حسابي بهم خرده بود شدم 80 كيلو يه زنه افسرده و چاق!!! گفتم به درك ...شوهرم معتاده كه معتاده...شروع كردم به رژيم و رقصيدن و هزار كوفت و زهرمار ديگه...شكمم داشت كوچيك ميشد... بعده يه مدت ديدم من دارم همون كارا رو ميكنم اما هر روز دارم چاقتر ميشم...بي بي چك زدم ديدم باز حامله ام...ميخواستم بندازمش...رفتم دكتر گفت 50-50 است ممكنه ديگه هيچوقت بچه دار نشي...چون 3-4 ماه قبلشم يه سقط داشتم ....شبش خواب ديدم بچمو دارم با دست خفه ميكنم..صبحش زنگ زدم به يه حاج آقايي تو قم ...گفت نكني كه به عذاب دنيا و آخرت گرفتار ميشي...
يه آهي كشيد و گفت ديگه فكر نكردم جهنم از اين داغتر نميشه!!!!
هنوز كنار پنجره وايساده و داره بيرونو نگاه ميكنه ...ميگه: واقعا" من حق ندارم الان به فكر خودم باشم حداقل پسره رو بفرستم خونواده باباش بزرگش كنن دختره رو خودم نگه دارم اونم چون دختره نميتونم ولش كنم!!!
اونم حالا كه يه مرد خوب قبول كرده منو با يه بچه بگيره....سرشو ميچرخونه سمت من ميگه: فكر ميكني ميتونه خوشبختم كنه؟ گاهي فكر ميكنم سومي ديگه ميشنه روبروم تزريق ميكنه!!!!
ميگم نميدونم... من جاي تو نيستم -قدر توام زجر نكشيدم!!! ولي اينم بدون كه حالا حالا وقت زندگي كردن داري- جووني-زيبايي .
لبخند تلخي ميزنه ميگه ...آره زيبام-جوونم ولي به نظرت ميشه يه بيوه 30 ساله با دوتا بچه قدو نيم قد خوشبخت بشه؟؟؟؟
يه تيكه آسمون با يه تيكه شاخه درخت-تو يه هواي عالي و خنك شبه تلخمو دگرگون كرد....
***
ديروز دم عصر حال سگي داشتم...از اون حس و حالها كه فقط بايد زن باشي تا بفهمي چه جوري دنيا به اين بزرگي رو رو سرت خراب ميكنه؟!
از خونه مادرم كلافه زدم بيرون يعني فرار كردم طفلك مادرم!!! بعد تو راه زنگ زدم به همسر البته قبلش يه دل سير گريه كردم ...نميدونم چرا دلم اينقدر گريه ميخواست؟!
گوشي رو براشت كلافه و بغض آلود گفتم: دنيا به سرم يه ذره شده خيلي دلتنگم...گفت: تو برو خونه تا نيم ساعت ديگه منم ميام...
وقتي برگشتم حالم كمي بهتر بود...نيم ساعت بعد با دو ظرف غذا و نوشيدني و مخلفات پايين آپارتمان بود-من زيرانداز به دست با يه كم نوشابه تلخ رفتم پايين...
ميگم كجا ميريم؟ ميگه سراب نيلوفر...
***
نشستيم تو محوطه-روبروي درياچه بزرگ و خوشگل سراب-انعكاس چراغاي رنگي توي آب و صداي قورباغه ها...سراب خيلي خلوت بود از اون شباي عالي و رويايي!!!
حالا كباب و كباب و نوشابه تلخ و نوشابه تلخ ....همسر داره گوشت ميندازه جلوي يه گربه خوشگل...بازم دنيا داره دور سرم ميچرخه...اين حس رو خيلي دوست دارم...بي توجه به حكومت وقت، پهن ميشم رو پاي همسر...روسريم ميوفته -دليلي براي هول شدن ندارم هوا تاريكه و عبور و مرور كم!!!
ميريم يه دوري ميزنيم ميگم حيفه با اين حس و حال نريم سوار قايق... ميگه: كي حال پازدن داره؟ تو ميتوني؟ ميگم آره بريم... و ميريم....
از كنار چندتا سگ خوشگل رد ميشيم انگار تو عالم گيجي شجاعترم چون دل دل ميكنم برم جلو ازشون عكس بگيرم-درحالت عادي از سگ مثل سگ ميترسم!!! اصلا وحشت ميكنم!!!
بالاخره ميريم سوار قايق...تبم زده بالا بدجور!!! كفشامو درميارم و پابرهنه پا ميزنم حالا همسرم حس بيشتري داره انگار اونم داره فكر ميكنه خوب شد كه از اين لذت وصف نشدني نگذشت!!!
ميگم زياد پا نزن مهم اينه كه وسط آب غرق در آرامشيم...سرمو تا آخر ميدم عقب..ميگم آسمون سروتهش خوشگل نيست...
***
وقت برگشت جاده خلوته خلوته شيشه هارو ميديم پايين هردو كمربند ميبنديم صداي موزيك بالاي بالاست...شونه به شونه رفتیم منو تو زیر بارون....منو تو عاشق شديم تو مهمونيه بارون!!!اگه درست باشه؟!
(حبيب و يكي ديگه كه يادم نيست!!!) با سرعت 150-160 تا برميگرديم خونه ...
دستاي همسرو ميگيرم آروم ميبوسمش ميگم ممنون كه شب تلخمو شيرين كردي...
عکسها در ادامه مطلب...میخواین ببینین؟
ادامه مطلب
بعد فكر كردم من تو سن 16 تا 20 سالگي گاهي شعر ميگفتم تقريبا تو همين مايه ها...عاشقانه...گاهي پر از اميد گاهي غمگين!!! اصلا كلمات تو ذهنم ميرقصيدن...( عبور ميكني از نبودنم...عبور كرده ام از بودنت....) يادم نمياد (تويي كه ماه پر مهر من نخواهي شد!!!!) آخر يكي از اون شعرا كه خودم براش كف ميكردم....و از اين حرفا!!!!
بعد يه سري به پروفايل فائزه زدم حدسم درست بود فائزه متولد 67 ....
البته از بد روزگار طفوليت روح من خيلي دوام نداشت و با يه جهش روحم ميانسال شدشايدم پير شد و حالا دارم سعي ميكنم با هزار جراحي و كوفت و زهر مار جوانش كنم!!! همون روزها بود كه تب شعر هم مثل تب دم صبح يكدفعه پريد كه پريد!!!
***
تاسف نجومي: اون وقتها تقريبا تو سن 21-22 يا 23 سالگي همه دفترهاي يادداشتو شعرام رو سوزوندم...
انگار تو ذهنمم سوختن چون جز اين چند كلمه كه بالا گفتم چيزي تو ذهنم نمياد؟!
دختر 17-18 سالش به شدت عصبيه و به نظر مياد يه تخته اش كمه...حرف حساب ميزنه اما گفتن حرف حسابم هرجايي خوب نيست...
ميگفت: باباش بهش گير ميده -ميگفت چندبار بهش گفته اينقدر با موها و صورتت ور نرو مگه تو وضعت خرابه؟؟؟
ميگفت: اصلا بره خودشو جمع كنه -از سن و سالش خجالت نميكشه مرتيكه؟
ميگفت منم ميتونم بهش گير بدمآ: اصلا چرا با اين سنش شلوار جين و كتان ميپوشه؟ چرا تيپ اسپرت ميزنه؟ خيال كرده من خل و چلم حاليم نيست كه تا يه دختر جينگيل ميبينه عينك دوديشو ميزنه و نيشش تا بناگوش باز ميشه؟؟؟ اينارو با دادو فرياد به مادرش ميگفت!!!
ميگفت: عوضي حتي به دختراي هم سن و سال دخترشم رحم نميكنه -اونوقت به من گير ميده!!!!
***
زن آرايشگر زير نگاه آيينه و حضور ناوقت من لحظه به لحظه آب ميشد...اونقدر كه وقتي داشتم هزينه رو پرداخت ميكردم حس كردم چيزي از اونهمه وزن سنگين و صورت خندان باقي نمانده!!!!
پي نوشت: باور تجاوز ديپلمات ايراني به دخترها در استخر مختلط برزيل -همينقدر راحت و واقعيه كه آب شدن اون آرايشگر از فاش شدن اسرار زندگيش!!! مردهاي ما به واسطه سالها محدويت و ادله اسلامي مبني بر وظيفه زن براي پوشاندن خودش و عدم تحريك مردها!!! آستانه تحريك بسيار پاييني دارن ...براي همينه كه ديپلماتهاي مومن ما چنين آبروريزي هايي به بار ميارن!!!
تعجب نجومي: غير از يكي دو نفر -رو پست قبلي كسي راجع به فاتحه دادن نظر نداد؟!!!!!!!
شنبه و پنجشنبه نداره همیشه خدا از صدقه سر اموات راه به راهدار نیست...میرسیم دور میدون..حالا صدای فس فس راننده بلند میشه..جالبه (شیشه ماشینشم میده پایین !!! نکنه شیشه مانع از رسیدن فاتحه به امواتش بشه)!!!
نمیدونم چند ساله که هیچ فاتحه ای برای امواتم نفرستادم...؟! یه عده معتقدن که این فاتحه روح اموات رو شاد میکنه... یه عده هم معتقدن که این فاتحه ها به صورت سبد سیب یا انگور میرسه به دست اموات!!!
بیجاره اون امواتی که قبل از ظهور اسلام و مسلمون شدن ماها فوت کردن...دارن اونور میسوزن و قیر داغ و مواد مذاب میخورن...و دریغ از یه دونه سیب یا یه خوشه انگور!!!!
ستاره اینفورمیشن: از مزایای وصلت با یه خانواده کرد خوردن سالی یک بار ۵-۶ تا کلانه خوشمزه در یک روز بهاریه =)
عکسها و مراحل تکامل کلانه در ادامه مطلبه...![]()
ادامه مطلب
دوغ اعلا و ناهار خوشمزهء ساعت 3 و بعد از ظهر بارانيه بهار ي... منو در تخت خواب ميخكوب ميكنه!!!
اما ديگه وقتي براي زندگي كردن نميمونه!!! =(((

اين عكس رو دوست هنرمند و خلاقم ساره كشيده كه با عنوان انگار نه انگار بسيار عميق و ديدنيه!!!
من جسارت كردم و از تصويرسازي و عنوانبنديه ساره بهره گيري كردم
:اين عكس شمارو ياد چي ميندازه خداوكيلي؟
اصلا" چرا به ذهن خودم نرسيد؟؟؟ اين عكس ميتونه در روزهاي سخت آتي كمك حال خوبي براي ملت شريف ايران باشه تا از گشنگي نميريم تازه اينجوري به توليد داخلي و ملي هم كمك ميكنيم و يه شصت گنده به كشورهاي بيگانه خصوصا امريكاي ملعون نشون ميديم...و باز هم ثابت ميكنيم كه ما تا اخرش ايستاديم...
حالا يه عده هم پشممونو بچينن كه بچينن !!! بهتر...ديگه هزينه ايپلاسيون هم نميديم!!! ضمنا لباس خيلي هارو هم خودمون بصورت ملي و خودكفا توليد ميكنيم.... چيه اين لباساي مارك دارو خوراكيهاي وارداتي؟؟؟؟
ايراني واقعا بايد خوشحال باشيي و به خودت ببالي !!! =)
| Design By : Pichak |


