آسمان من

دل نوشته های یک ستاره

جلوي آيينه وايسادم مردد كه اينو بپوشم؟ اونو بپوشم؟ نه اين به شلوارم نمياد! اون ديگه خيلي رنگي رنگيم ميكنه...

دست آخر مانتو آبي روشن با شال و شلوار و كيف و صندل سورمه اي  ميپوشم و ميزنم بيرون ساعت از 2 گذشته؟ واي نه 2 و نيمه.... قرامون 2 بود اما خوب چه ميشه كرد نميخوايم بريم سركار ميخوايم بريم تفريح!!! اينو ميگمو خيال خودمو راحت ميكنم...

بالاخره بچه هارو تو حياط استخر روئيت ميكنم ...عصباني نيستن انگار بدم بهشون نگذشته!!!

با شوخي و خنده وارد استخر ميشيم...

اما تا چشممون به برگه درشت اطلاعيه ميخوره وا ميريم....اينهمه صبر كرديم كه بشه جمعه ! در حاليكه رو برگه نوشته استخر از ساعت 14 الي 22 همه روزه در ايام مبارك رمضان باز است!!!!

نفري 2000 تومان بيش از قيمت تلفني كه گرفتيم پرداخت ميكنيم و ميريم كه لباس عوض كنيم... كلي وقت و انرژيه صرف شده در راه ماتيك ساتيك و بزك دوزك  با يه دستمال مرطوب/ دم در ورودي اجبارا"حروم ميشه / حالا همه با قيافه هاي بي روح ودماغاي باد كرده از اين برخورد وارد آب ميشيم...

اينم بگم كه به علت ماه مبارك رمضان بوفه تعطيل بود و فروش نداشت؟!

6 ماهي ميشد رنگ استخر و به چشم نديده بودم... واقعا عالي بود و البته واجب!!!

آمنه ميگه استخر اينجا كه ميام دپرس ميشم- تركيه يه چيز ديگه ست... ميگم روباز ؟ ميگه آره بابا تازه مختلط...

البته اونجا كه ما رفتيم چندتا خانواده ايراني  بودن كه وقتي ديدن مختلطه علي رغم اخم و تخم و بگو مگوشون باهم .. اجازه ندادن زناشون بيان تو آب!!!!

ميگم خدايا اينا ديگه كين؟ خودشون جلو چشم زن و بچشون رفتن تو استخري كه مختلطه بعد به زناشون اجازه ندادن... اگه كاره بديه پس چرا خودشون انجام دادن؟ اگه خوبه پس چرا زناشون حق نداشتن انجام بدن؟

واي از اين جمله كه مرد مالك زنه و اختيار و اجازه ش دست اونه اما زن حقي بر مرد نداره  عقم ميگيره....


پي نوشت : يارو اومده واسه استخر سرپوشيده منحصرا" زنانه... 3 تا نگين چسبونده كناره چشمش..آرايششم علي رغم تذكرات... كامل پاك نكرده... عكس يه لب قرمز با يه آي لاو يو زده رو ساق پاش يه رديفم گل قرمز و سبز زده رو بازوش تا دستشم گرفته النگو و گردنبند پوشيده بعد مايوش تا كمر !!!!خيس شده و اومده كنار جكوزي دراز كشيده.....تنها م هست...حالا اين اومده اينجا چيكار كنه من نميدونم؟


imag سئوال مهم: اگه شما جاي اون خونواده ايراني بودين ( چه زن- چه مرد) چيكار ميكردين؟

آقايون: ميذاشتين زناتون بيان تو آب؟ خودتون هم نميرفتين؟ اصلا محل رو ترك ميكردين؟ يا نه اصلا معتقديد اينجور جاها رو بايد مجردي رفت؟ و اگه اين مورد آخره چرا؟

خانومها :عليرغم ميل همسرتون ميرفتين تو آب؟ نميذاشتين شوهرتون هم بره؟ محل رو ترك ميكردين؟ بيرون مي موندين و شناي همسرتون رو با مردها و زنهاي ديگه تماشا ميكردين؟ قهر ميكردين؟ اصلا خودتون معتقدين كه نبايد به اينجور جا ها رفت و با رضايت خودتون نميرفتيد تو آب؟ يا اينجورجا ها رو بايد مجردي رفت؟ و اگه مورد آخره چرا؟

نكته : اين سئوال مشمول دوست دختر دوست پسرها هم مشه...


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 13:0 توسط ستاره بانو|

عصر جمعه است... خيلي احساس دلتنگي ميكنم ويدا يك ساعتي ميشه كه رفته... تنهاي تنها...بازم بدون بچه ش...بدون شوهرش...

همسر كه پاش مزيد علتي شده به همه دلتنگي هام كسل تر از هر روز دراز كشيده جلوي تلويزيون و خودشو با المپيك مشغول كرده... نيگاش ميكنم تو دلم ميگم خوش به حالش-خوش بحال همه مردها-دلم داره از تو سينه م درمياد... بي قرار ميشم ميرم توي حياط و دراز ميكشم رو تخت سربازيه كهنه اي كه سالهاست از گوشه حياط تكون نخورده تا سالي 2 ماه ميزبان داداش كوچيكه باشه انگار سند به نامشه-هيچكس غير از خودش نميره روش بخوابه... حالا دارم ستاره هارو تماشا ميكنم... براي لحظاتي برميگردم به كودكيم- 7-9-10 سالگي شايد- انگار نه انگار اينهمه سال گذشته- نميدونم اون وقتا خوب بود يا الان؟ شايدم هيچكدوم !

چشماموم ميبندم تصاويري كه از ذهنم عبور ميكنن خوب نيستن... انگار سي سال غربت كشيدم تو اين زمين لعنتي!!!

با صداي ترق در چشمامو باز ميكنم همسر با پاي شكسته از لاي در سر ميكشه ميگه كجا رفتي گلي خانم؟ نگرانت شدم! اه باز كه گريه كردي! مهلت نميده حرفي بزنم- با واكر زيربغل بهم اشاره ميده- پاشو- پاشو لباساتو بپوش بريم يه دوري بزنيم- بدون معطلي پا ميشم ميرم لباسامو ميپوشم پدر كه متوجه آماده شدن همسر نميشه و با توجه به وضعيتش كه نميتونه راه بره هول برش ميداره ميگه بذار شام بخوريم خودم باهات ميام بيرون...ميگم نه پدر خيلي كلافه ام- ميگه الان شام آماده ميشه- ميگم نميخورم زود برميگرديم...

***

حالا ماشينو تو پارك كوهستان رو يه جاده فرعي پارك كردم پياده ميشيم به چراغاي رويايي شهر نيگاه ميكنم- با يه درخواست كوچيك از همسر كاره غير عادتي ميكنم و حالا آرومه آرومم...

***

برميگرديم خونه... حالم بهتره- همه ميشينيم پاي سفره- همه هستيم همه اونايي كه وقتي جمع ميشيم يه لحظه از شوخي و خنده و سربه سر گذاشتن غافل نميشيم-فقط ويدا و شوهرش غايبن... شوهرش كه خيلي پيش ميومد نباشه ولي حتما حرفش بود!!!

همسر ميگه اه آرش نيست كه حرص گوشتاي بشقاب منو بخوره- ميگم: نخير اينقدر تو و اين كاكل(شوهر خالم) اذيتش كردين كه رفت...حالا ديگه كسي نيست كه سربه سرش بذارين!!!

فضا سنگين ميشه همه سكوت كردن...  صداي هق هق مادر باعث شده همه سرا پايين باشه ولي كسي غذا نميخوره...

كاش آرش ميديد كه مادر زنش چطور براش دلتنگي ميكنه- كاش همسرم بفهمه كه مادرم جز نادر مادر زنهاييه كه وقت طلاق درختش نميشينه بدگويي دامادشو بكنه و بخواد دخترشو بيگناه جلوه بده...

اشكاي مادر اون شب نذاشت لقمه از گلوي هيچكس پايين بره...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 13:32 توسط ستاره بانو|

صداي بوقهاي بي پاسخ تلفن آزارم ميده من همينجوريم صبر ندارم پشت خط منتظر بمونم چه برسه به الان كه يه اتفاق در حال رخ دادنه...

همينجوري با كم حوصلگي شماره رو تكرار ميكنم كه جواب ميده از بس كه گريه كرده صداش در نمياد.. با آرامشي از سر درماندگيه ميگه بله ستاره بگو.. ميگم آخه اين چه كاريه كردي چرا از ما ميخواي بيايم شاهد طلاقتون باشيم؟ مگه  ما دلمون مياد؟ نميذاره ادامه بدم ميگه باشه ستاره خداحافظ...

تلفن قطع ميشه -كاري ازم برنمياد... ميدونم چه حسي داره مثل كسي كه ميخواد عزيزشو دفن كنه- داره همه خاطرات تلخ زندگي 9 ساله شو به همراه پدر بچه اش دفن ميكنه تو گور طلاق!!!

 خودش خواسته كه جدا بشه ولي بازم گريه ميكنه... من ميدونم چرا!!!

تكيه زدم به ديوار و زل زدم به پنجره - آخه چرا بايد تا اينجا ميومد؟ چرا بايد اينجوري بشه؟ حالا چي ميشه؟

ميدونم هردوشون كوتاهي كردن تا دلت بخواد در حق هم ظلم كردن- آرش كه ميتونست محبت كنه و نكرد-

ويدا كه ميتونست بپذيرتش و نپذيرفت!

ياد شب عروسيشون ميوفتم -اه چه تلخ بود-!!! ياد روزي كه جهيزيه شونو برديم تو خونه شون بازم تلخ بود- ياد سركار رفتنشون -ترقي كردن كاريشون- بچه دار شدنشون- پولدار شدنشون- تولد يك سالگي بچه شون-مكه رفتنشون- سفر كردنشون-.تفريح رفتناشون... نچ هيچ نقطه روشني نبود حتي يه بارم بدون تلخي و عذاب نبود!!!

نميدونم چي اين دو نفر رو تا اينجا آورد- ميدونم جداييشون كار درستيه ولي نميدونم از چي اينهمه دلتنگم؟؟؟

شايد از تصور زني كه 9 سال براي تبديل يه ديوار شكسته به كاخ روياهاش و حالا عترافش به شكست!

شايد از تصور مردي كه ميخواست به همه ثابت كنه ميشه تضاد فرهنگي رو شكست و خوشبخت شد و حالا ناباورانه داره تن به دفن همه جرزني هاي مردانه ش ميده؟! درخت بي ثمر 9 ساله!!!

و شايد از تصور اينكه از اين به بعد ناخودآگاه همه محبت بي دريغم  به اون بچه معصوم و بيگناه  به چشم ديگران ترحم مياد!!!

حالا ماييم و يه توپ بيگناه كه هر كس ميخواد بندازش تو زمين ديگري!!!

از فروپاشي خانواده اي كه عليرغم تلاش همه هيچوقت خانواده نشد سخت متاسفم و غمگين!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 13:57 توسط ستاره بانو|

نميدونم كدوم شيرخام خورده اي اين حرفو تو دهنا انداخته كه زن مثل آبهاي هلند مي مونه...

يعني من اينجوري شنديم كه هلنديها خشكي ندارن بنا براين براي توسعه كشور و بدست آوردن خشكي ميرن مثلا فلانقدر كيلومتر جلوتر از آب سد ميزنن ... بعد اين يارو آقا زرنگه فرمودن :كه زنها مثل آب هلند مي مونن اگه سدها رو از جلوشون برداري سيل آسا ميان جزيره مردهاي بيچاره و معصوم!!! رو نابود ميكنن و چيزي ازشون نميمونه!!!

حالا اين همسر محترم ما دور از چشم من گه گاهي تك و توك سيگار ميكشيد... يه چندباري فضاش بحراني شد جلو من  اين كارو كرد- خيلي بدم اومد ولي چيزي بهش نگفتم!

بعد يه چند بار رفت تو فاز غم و غصه باز اين عمل غير اخلاقي رو انجام داد باز چيزي نگفتم ولي خععععلي بدم اومد!!!

بعد يه چند بار فاز عصبانيت گرفت باز اين كارو كرد چيزي نگفتم ولي چيييييييييييييييييي؟ بدمممممممممممممم اومد!!!

حالا پاش داغونه درست -ولي درست نيست حرف و من چيز بچه يكي باشه كه!!! خوبه ميدونه من چقدر از اين كار ناراحت ميشما باز فاز ميگيره برام..

حالا خداوكيلي شما بگين كي مثله آبه هلنده بايد جلوش سد بزني؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 12:48 توسط ستاره بانو|

پاش داغونه- همسرو ميگم ناك اوت شده رفته...

ميگه از شانس بده تو- ميگم راست ميگي- و از خوش شانسي تو!!!

حالا اين قضيه اش چيه بماند- به هر حال اينروزها خيلي مشغولم - و از اينهمه پذيرايي از عيادت كنها كه خودش عذابي ست بس ناگفتني خصوصا اگه خونه ت كوچيك باشه =)

من خوبم دلم ميخواد تك تكتون خوب و سرحال باشيد... و ببخشيد اگه چند روزي نميام بهتون سر بزنم دوستان

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 9:16 توسط ستاره بانو|

گاهي لازم است جلوي آيينه بايستي... به خودت ، به افكار و كردارو گفتارت بنگري... امروزت را با ديروزت مقايسه كني، بعد با وحشت و حيرت بر سر بيگانه اي كه در آيينه تو را وحشت زده مي نگرد فرياد بزني... استحاله شده اي مرد!!


نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 9:15 توسط ستاره بانو|

چند روز پيش طي يك فرصت استثنايي حدودا" يك روز و نيم رو سر كلاس حميد شكري( مديركل روابط عمومي جهاد كشاورزي) بودم كه از تمام صحبتها و الگوهاي آموزنده اي كه ايشان ارائه دادند متلي عميق ذهن من رو بسيار درگير كرده... قلوه سنگهاي زندگي.

ايشان نقل كردن كه روزي استادي سر كلاسش كوزه اي رو روي ميز ميذاره- چند قلوه سنگ رو به زحمت توي كوزه جا ميده و از شاگراش ميپرسه كه آيا كوزه بازهم جا داره؟ شاگردها پاسخ ميدن: خير استاد.

اينبار استاد يك كاسه ماسه توي كوزه ميريزه و از شاگردها ميپرسه كه آيا كوزه بازهم جا داره؟ شاگردها پاسخ ميدن: خير استاد.

بعد استاد يك كاسه شن رو توي كوزه ميريزه و از شاگردها ميپرسه كه آيا كوزه بازهم جا داره؟ بازهم شاگردها پاسخ ميدن: خير استاد.

استاد به آرامي يك ليوان آب رو توي كوزه ميزه و بعد به شاگردهاش ميگه ديديد كه ظرفيت اين كوزه چقدر بود؟؟؟

و حالا اگر عكس اين عمل رو انجام بديد يعني: ابتدا آب و بعد شن و بعد ماسه و در آخر قلوه سنگهارو بگذاريد توي كوزه چه اتفاقي مي افته؟ استاد اين كار رو انجام ميده و حاصل كار اينه كه تعدادي قلوه سنگ در كوزه جا نميشه!!!

***

از اون روز همش دارم با خودم فكر ميكنم مباد قلوه سنگهاي زندگيم بر اثر عدم آگاهي از تقدم و تاخر امور - از كوزه زندگيم بيرون بمونن؟!

مبادا قبل از گذاشتن قلوه سنگها آب يا شن يا ماسه ريخته باشم؟!

و نگران ميشم... اصلا قلوه سنگهاي ما در زندگي چيا هستن؟

عشق؟ تحصيل؟ كار؟ پول؟ فرزند؟ علم؟ آرامش؟ تفريح؟ سلامت؟ زيبايي؟؟؟ و آيا واقعا اين قلوه سنگها رو ابتدا در كوزه زندگيمون جا داديم؟ يا روزي به خودمون ميايم ميبينيم تعدادي قلوه سنگ بيرون از كوزه و افسوس و حسرت فراواني در وجود ناتوان و رو به خاموشي ما!!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 13:16 توسط ستاره بانو|


آخرين مطالب
» خطاب به يه مزاحم...
» خانه جديد...
» امروز 25 تير سالگرد ازدواج من و همسره...
» اينروزها...
» سفر شمال
» به قول شازده کوچولو یه پای قضیه همیشه می لنگه!
» همسر نيست :(
» وقتي احترام به حقوق ديگران باعث دردسرت ميشه كه...
»
» آفتاب كه ميزنه درد خودبخود آرام ميشه!

Design By : Pichak