اولیور توئیست....

امتحانات پایان ترم نزدیکه و من چار دست و پا گیر کردم تو اون درسای تغییر رشته ای که کلا برام ناآشنان...

خلاصه چاره کارو در معلم سرخونه دیدم و دیروز اولین جلسه رو گذروندم بماند که یک ساعت و نیم تمام ...مثل اسبی که به نعلبندش نیگاه میکنه به اعداد و ارقام ریاضی نگاه کردم و دست آخر خانم گفت با توجه به رشته اسبقتون که هنر بوده چقدر چینش خونت هنریه....

بعد از راهی کردن خانم اونقدر مغزم هنگ کرده بود که همسر خودش پیشنهاد بیرون رفتن داد... مثل همشه و جای همیشگی که من خیلی دوستش دارم/پارک کوهستان اونم قهوه خونه) هنوز چیزی نگذشته چشمم به یکی از این بچه های دعا فروش افتاد... بگذریم که دعا فروشی ار نظر من خودش نوعی گدایی و زیره سئواله اونم برای بچه های ۶..۷ ساله!!!

ناگهان یاده فیلم اولیور توئیست افتادم اونوقتا درک درستی از اون فیلم نداشتم فیلمی که شاید تصویری از ظلم در حق بچه های قرن ۱۸و ۱۹ اروپا بود... کارگردان تمام سعیشو برای حداکثر تاثیرگذاری کرده بود... لباسهای کهنه... بچه های ۷..۸ ساله... چهره های معصوم... کار کردن... ابراز آرزوهاشون...

با خودم میگم کاش اون کارگردان اینجا بود و چهره کتک خورده این پسربچه ۶ .. ۷ ساله معصوم رو میدید که بی هیچ گریمی سیاهی دور چشمش گویای کتک خوردن مفصلش از سرکارگرشونه... بچه های بی پناهی که اغلب دزدیده میشن بعد از همون کودکی معتادشون میکنن و همه جوره ازشون سوء استفاده میکنن....

واقعا جای تاسف داره که امروز و در قرن ۲۱ما شاهدان خاموش هزاران و ساید میلیونها اولیورتوئیست بی پناه در کشورمون هستیم....

امروز من حس احترام زیادی برای چارزدیکنز نویسنده این اثر و همینطور فیلمساز این داستان قایلم....

دگر كسي نميگيرد سراغ خانه مارا.... به سختي ميكند پيدا جغد هم آشيانه مارا....

میتوانم بدون مقدمه بگویم امشب برای اولین بار از نوشتن ترسیدم....

با این وجود نیاز به حرف زدن با صحفه و کیبورد مرا وادار به نوشتن کرد...

امشب مانیه ۶ ساله با مادرش حرف میزد... حرفهایی که از سن و سالش بعید بود...

باری فقر آدم را زود بزرگ میکند... فرصت کودکی کردن نمیدهد و این پشت ذوقهای ابلهانه نزدیکان برای شیرین زبانی های کودکی که حرفهای بزرگ میزند گم میشود...

مانی امشب به مادرش گفته بود از اینکه فردا باز میخواهد برود و او را تنها بگذارد سخت دلتنگ است...گفته بود دلش میخواهد مادرش کنارش باشد مثل همه بچه های دیگر و باز گفته بود از اینکه پهلوی عزیز و بابا بزرگش زندگی میکند هیچ خوشحال نیست!

مادرش مثل هر بار تا خواب رفتن مانی با او گریه کرده بود و بعد شروع به توجیه و تفسیر برای عزیز کرده بود که الک همسایه سوراخ است و شب سیاه و ماه مهتابی و من به هیچ وجه نمیتوانم پیش مانی بمانم و بالاخره ته حرفش این بود که عزیز به همراه بقیه برای یک سال پیش او بروند تا او بتواند برای بچه اش مادری کند!

من سکوت کرده بودم اونقدر پرم که هربار بخواهم لب باز کنم شلیک میکنم... با اختیار یا بی اختیار....

توی راه وقت برگشتن به رفتن این بچه فکر میکنم دلم به درد می آید...بعد به بچه خودم فکر میکنم و به قول البر کامو این همان قسمتی است که نمیحواهم درباره اش حرفی بزنم...

بله امشب مدام میترسیدم افکارم از  لابه لای انگشتانم روی صفحه کیبورد بریزند....


پ.ن: از این هم منصرف شدم...

my cellphon is off....

امروز از لحظه اي كه پا به اداره گذاشتم گوشيم خاموش شد... يعني شارژ نداشت... نميدونم چرا هيچ تلاشي براي پيدا كردن شارژر و روشن شدنش نكردم...

فكر ميكنم گاهي بد نيست گوشيت خاموش باشه وقتي قرار نيست كسي بهت زنگ بزنه و حالتو بپرسه....

و گاهي فكر ميكنم هر وسيله اي براي سنين مختلف كاربرد هاي مختلفي داره مثلا همين گوشي موبايل... يه وقتي اصلا نميذاشتم شارژش تموم بشه  و حتي شبها هم وقت خواب روشن بود... الان شده وسيله كاري

حالا مرددم كه صرفا كاريه يا نه؟ ولي نه درسته درسته هر بار ازش استفاده ميكنم كار دارم اداري و غير اداريش فرقي نميكنه... اصلا انگار غير از يه احوالپرسيه چند كلمه اي روزانه همسر كه گاهي به دليل سرشلوغي و گاهي به دليل دلخوري شب قبل از اونم محروم ميشم  و گاهي تلفنهاي كوتاه مادرم همه مكالمات من كاريه....

نميدونم شايدم دارم خيلي كلي موضوع رو نگاه ميكنم.... يا اصلان دارم حرف مفت ميزنم :))))

ديروز امتحان زبان داشتم يكي از دختراي 16-17 ساله كلاس فكر ميكنم عاشق آقاي تيچر شده كه از قضا 32 سالشه... زياد براش عشوه گري ميكنه و هربار ناخودآگاه من خنده ام ميگيره...

از طرفي از رفتار مناسب و البته زيركانه تيچر خوشحالم كه وقت مواجه با اين دست عشوه هاي كودكانه دست و پاشو گم نميكنه...(و البته خوشحاليه من به خاطر احساسات دختر هست !)

ديروز وقته امتحان شفاهي از همه  بچه ها سئوالهاي متعارفي شد كه به طبع توي كتاب بود ... نوبت به دختره كه شد تيچر بي مقدمه پرسيد؟what you like your cusin  يعني آيا پسرعموتو دوست داري؟

دختره بيچاره هول كرده جواب داد no-no يعني i dont have any cusin(من هيچ پسرعمويي ندارم) دوستاش به خنده افتاده بودن -يكيشون با شيطنت گفت چرا دروغ ميگي؟

دخترك حسابي خلع سلاح شده بود... تيچر با خنده ادامه داد؟ چندتا پسرعمو داري و دخترك خجالت زده گفت: 5 تا-بعد تيچر پرسيد كدومشون رو بيشتر دوست داري؟ دخترك جواب نداد بعد تيچر باز با خنده اما زيركانه پرسيد what is his name? دخترك با عصبانيت گفت اينا جزء امتحانه ؟ تيچر جواب داد بله اگه جواب ندي ازت نمره كسر ميكنم...

بچه ها از خنده بريده بودن... دخترك با كلافگي جواب داد علي....

تيچر با صداي بلند ادامه داد aha-what kind of movi ali like(علي چه نوع فيلمهايي دوست داره؟) و دخترك با ناراحتي جواب داد : (action)اكشن...

فكر كنم تيچر اينجوري يه تير سه نشون زد هم از دست عشق دختركه 16 ساله خلاص شد -هم بهش ثابت كرد مردي كه دوبرابر سنشو داره به درد عاشق شدن و احيانا ازدواج نميخوره و هم امتحانشو گرفت....