میتوانم بدون مقدمه بگویم امشب برای اولین بار از نوشتن ترسیدم....

با این وجود نیاز به حرف زدن با صحفه و کیبورد مرا وادار به نوشتن کرد...

امشب مانیه ۶ ساله با مادرش حرف میزد... حرفهایی که از سن و سالش بعید بود...

باری فقر آدم را زود بزرگ میکند... فرصت کودکی کردن نمیدهد و این پشت ذوقهای ابلهانه نزدیکان برای شیرین زبانی های کودکی که حرفهای بزرگ میزند گم میشود...

مانی امشب به مادرش گفته بود از اینکه فردا باز میخواهد برود و او را تنها بگذارد سخت دلتنگ است...گفته بود دلش میخواهد مادرش کنارش باشد مثل همه بچه های دیگر و باز گفته بود از اینکه پهلوی عزیز و بابا بزرگش زندگی میکند هیچ خوشحال نیست!

مادرش مثل هر بار تا خواب رفتن مانی با او گریه کرده بود و بعد شروع به توجیه و تفسیر برای عزیز کرده بود که الک همسایه سوراخ است و شب سیاه و ماه مهتابی و من به هیچ وجه نمیتوانم پیش مانی بمانم و بالاخره ته حرفش این بود که عزیز به همراه بقیه برای یک سال پیش او بروند تا او بتواند برای بچه اش مادری کند!

من سکوت کرده بودم اونقدر پرم که هربار بخواهم لب باز کنم شلیک میکنم... با اختیار یا بی اختیار....

توی راه وقت برگشتن به رفتن این بچه فکر میکنم دلم به درد می آید...بعد به بچه خودم فکر میکنم و به قول البر کامو این همان قسمتی است که نمیحواهم درباره اش حرفی بزنم...

بله امشب مدام میترسیدم افکارم از  لابه لای انگشتانم روی صفحه کیبورد بریزند....


پ.ن: از این هم منصرف شدم...