روزهاي بي تو...
تا نفس برگرده به ريه هام... نيمه جانم...
پ.ن: امروز 2 روزه كه همسر رفته يه نقطه 8-9 ساعت از من دور /نميدونم اين 10-12 روز رو چطور بايد سر كنم؟ فقط ميدونم خونه خودم رو به همه جا ترجيح ميدم چون بوي همسرمو داره....
تا نفس برگرده به ريه هام... نيمه جانم...
پ.ن: امروز 2 روزه كه همسر رفته يه نقطه 8-9 ساعت از من دور /نميدونم اين 10-12 روز رو چطور بايد سر كنم؟ فقط ميدونم خونه خودم رو به همه جا ترجيح ميدم چون بوي همسرمو داره....
پنجشنبه هفدهم زادروزه من بود- و من رسما وارد سي و يك سالگي شدم بعد از ظهر همونروز همسر با يه كيك سفارشي قرمز اومد خونه و من اولين كادوي امسالمو روز قبل يعني شانزدهم دريافت كرده بودم يه شيشه عطر فرانسوي اعلا.

شب مهمون داشتم برخلاف هر سال كه تولدمو خونه مادرم ميگيرم امسال به دليله تعميرات خانه مادري مهموني خونه خودم برگزار شد غريبه نداشتيم مهمونها مختصر و درجه يك بودن به صرف كيك و نسكافه و ميوه و آجيل رضايت دادن...
شبه خوبي رو گذروندم خصوصا كه مجبور شديم خانواده خاله م رو تا خونه شون برسونيم وقت برگشت از كناره يه جيگركي رد شديم چند باريه كه مزه جيگر نصفه شب زيره دندونمون رفته ساعت حدود 2 صبح بود كه تو ماشين با همسر از خوردن جيگر حسابي مستفيض شديم :) اين خوشتيپم كه توي عكس ميبينيد همسرمه با كاپشن و شلوار گرم و دمپايي ابري تو اين سياهه زمستون :)

آقايي كه شما باشيد ساعت 3 و خورده اي بود كه خوابيديم :) ولي فرداش دوتايي تا 10 خوابيديم بعدم ناهار خودمون دعوت كرديم خونه پدر شوهر و بعد از ظهرم رفتيم برف بازي و تيوپ سواري روي برف بعد از بازي و خستگي و خيسي آتيش گرم و سيب زميني و مرغ كبابي و البته چايي اعلا حسابي تفريحمونو تثبيت كرد :)



.پ.ن:ميخواستم اين پست رو ديروز بنويسم ولي باور نميكنيد هنوز فرصت نكردم عكسارو خالي كنم و براي هر پاراگراف يه عكس در نظر گرفتم كه سعي ميكنم امروز بذارم پس براي ديدن عكسا حتما تشريف بياريد :)
اين جمله كامل كوتاه هم مزايا داره هم معايب...
حالا ما كاراي به ابعاد اجتماعي و فردي و سيا.سي و غيره اش نداريم...
از 26 دي انتخاب واحد ما شروع شده و قرار بود 4 بهمن تموم بشه از قضا براي من مشكلي پيش اومده بود كه حتما ميبايست با مراجعه حضوري و ديدار مسئولين دانشگاه با گل روي اينجانب حل و فصل ميشد! حالا منم نگران كه يه وقت جا نمونم ! آقايي كه شما باشيد روزي كه من دوان دوان خودمو رسوندم تهران كارشناس مسئول يه لبخند پهني تحويل ما داد كه نگران نباشيد مهلت تا 10 بهمن تمديد شده ما هم كه وقت اضافي نداشتيم باز دوان دوان خودمونو رسونديم شهرمون چون ريشه اصلي مشكل اينجا بود!
بعد از نفس نفس هاي ما و سك سك تهران -كرمانشاه- در عين ناباوري ديديم تا 14 بهمن تمديد شده! خلاصه سفر مارو زهرمون كردن حالا با يه لبخند پهن تر ميگن: مژده تا 17 تمديد شد!
خوب مقصر خودمم كه هرجا ميشينم ميگم مملكت ما تنبل پرور و تنبل محوره! بعد خودم باورش ندارم هي دنبال كارام بدو بدو ميكنم!
از طرفي نميدونم اين مردم كه اوليش خودم باشم بعده اين همه سال چرا يه شناخت كلي از خودشون پيدا نميكنن و بازم عجولن؟
مثلا اين قضيه سبد كالا! ميدونن تمديد ميشه ها بازم ميرن خروس خون تو صف واي ميسن تا نصفه شب! اونقدرم هول ميزنن و نسبت به همديگه بي رحمن كه تا حالا اين طرح قشنگ دولتي 2 نفر كشته داده!
باز نميدونم اشكال از مردمه كه از خودشون و مسئولين مملكت شناخت درست ندارن يا اشكال از مسولينه كه از خلق و خو و بي فرهنگي مردم شناخت ندارن؟
انقدر نشستيم هرجا گفتيم ما ايراني ها صاحب تمدن 2000 ساله ايم خودمونم باورمون شده؟!


اينروزا فكر ميكنم چشمام-مغزم و نگاهم شبيه اين زنداني شده كه از تعجب سرجاش ميخكوب شده؟! :(

نشون به اون نشون كه از لحظه اي كه ما پامونو تهران گذاشتيم تا وقتي برگشتيم آدم كيف ميكرد آبيه آسمونو تماشا كنه و به عبارتي ما دريافتيم كه تهرانيها دلشون بيشتر هواي هاليدي ميكنه ولي در هيت اعتراض به هواي آلوده ظاهر ميشن بايد تابستون ميومدن اينجا و ميدونستن آلودگي به چي ميگن؟! :))))
جمعه حدود 2 صبح رسيديم بعد از استراحت گفتيم روز جمعه رو بريم يكي از كاخهاي تهران رو ببينيم بعدشم بريم قهوه خونه حالا هر تفريگاهي كه به مسيرمون نزديك بود...
بعد از اعلام برنامه كه ما بعد از ناهار بيرون ميريم و تا آخر شب برنميگرديم بابام يه حالت عرفاني به خودش گرفت و گفت من ديروز خيلي سعي كردم برم امامزاده داوود ولي نطلبيد حالا قسمت بر اينه كه شما بيايد امروز بگيد ميخوايم بريم تفريح و البته بايد بدونيد كه اونجا هم مكان تفريحيه حالا شما بيايد اين ثواب رو بكنيد من ميرم زيارت و شما هم هر جور دوست داشتيد بعدش ميريم قهوه خونه و خلاصه...
آقايي كه شما باشيد ما افتاديم تو رودربايستي و برنامه موزه و كاخ رو تعطيل كرديم و افتادم دنبال سر امامزاده داوود!
اينم بگم كه از شهران رد شديم و تمام مدت من به ياد آشتي افتادم كه خونه مادرش اونجاست :)
بعدم كه رفتيم طرفه كوهسار آقا ماهي رفتيم هي رفتيم هي رفتيم اثري از امامزاده نبود كه نبود... خلاصه اونقدر اين كش و كوه رو رفتيم بالا تا به آخرين نقطه استحفاظي تهران رسيديم تقريبا نوك كوهاي البرز بوديم !!!! كه يه گنبد و مناره اي ديديم... آخه خدا پدرشو بيامرزه من نميدونم اونجا رفته چيكار؟ بعدم اين مردم چطوري رفتن اونجا زندگي كردن؟!
بماند كه چه سرويسي شديم همه مون ...حالا بابام هي نگران ما و اين بلايي كه سرمون آورده مدام ابراز پشيموني ميكرد كه مارو به زحمت انداخته ولي خوب ظاهرا طلبيده بود ديگه!!!!
به هر مصيبتي بود رسيديم پدر بد جوري از شعفا" دل زيارت ميكرد و منم چندتايي عكس ازش انداختم كه عيشش كامل بشه :)
تو راه برگشتن كه ديگه هوا تاريك شده بود با سلام و صلوات رسيديم پايين/ به قهوه خونه ها و رستورانها كه رسيديم زديم كنار و خلاصه از خودمون پذيرايي كرديم خوب بود و خوش گذشت... شنبه هم من و همسر جدا شديم هركي پي كاره خودش! اون درس و من مشق :)
بعد از ظهرم هلاك و شهيد برگشتيم فكر كن با اون خستگي نتونستيم از شكممون بگذريم و انار ساوه و لواشك خريديم بعدم كه طرفاي ساعت 11 رسيديم همدان و به هر بدبختي بود يه دنر كباب پيدا كرديم راستش فقط ميخواستيم يه كاري كرده باشيم چون اصلا گرسنه نبوديم :) به هر حال برگشتيم و راست ميگن هيچ جا خونه آدم نميشه...
فرداشم كه...هيچي ديگه الان كه دارم مينويسم دارم فكر ميكنم چرا اينقدر تمركزمو از دست دادم؟! انگار خيلي بد نوشتم ولي شما ببخشيد ستاره گاهي ميره تو كما و يكي دو روزيه من رفتم تو كما!
حتما ميپرسيد خنده براي چيه؟ رفته بودم وبلاگ شيوا ديدم يه پستي گذاشته راجع به اينكه صبحش و چنين و چنالن آغاز ميكنه و پرانرژي پا ميشه و خدارو شكر ميكنه وو نفس عميق و خوشحاليو اين حرفا بعد پرسيده بود راستي شما چطور صبحتون رو آغاز ميكنيد كه من پخي زدم زير خنده....
با صداي آلارم گوشي يه چشمو باز ميكنم ميبينم همسر بيدار شد خوشحال ميشم كه من جاي اون نيستم و ميتونم يه ساعت ديگه بخوابم!
دوباره با صداي آلارم گوشي اونيكي چشمو باز ميكنم ميبينم اي دله غافل نوبتي هم كه باشه نوبته منه :)))))
يه تعويق 6-7 دقيقه اي ميزنم باز ميخوابم دوباره صداي آلارم گوشي... با خودم مرور ميكنم ميبينم فقط بايد مقنعه مو اتو كنم كاره ديگه اي ندارم دوباره يه تعويق 3-4 دقيقه اي!!!!
اينبار با دلخوري بيدار ميشم به صورت اسلو موشن ميرم دست و رومو با تخفيف ميشورم... يعني فقط دهن و چشمام! :)))))
بعد اسلو موشن تر ميرم مقنعه مو اتو ميكنم يادم ميوفته كه امروز ميخواستم يه مانتوي ديگه بپوشم ولي اتو ندارن هيچكدوم پس بايد همون ديروزيه رو بپشم :))))))))
بعد چشم با ساعت ميوفته كه روي 7 و 20 دقيقه است و ياده شرمندگيه هروز وقت سلام احوالپرسي با هم سرويسي هام ميوفتم ! دورم تند ميشه بدو بدو اسري ميزنم-ميخوام مانتو بپوشم ميبينم واي لباساي زير مانتوييم خيسن ديشب قرار كردم صبح يه پا زودتر پاشم خشكشون كنم خيره سرم :)))))))
يه چيزي پيدا ميكنم ميپوشم بدو بدو ميرم سر يخچال يه تيكه نون سنگك و يه ميوه برميدارم ميذارم تو كيفم پالتومو ميپوشم دارم كفشامو ميپوشم كه يادم ميوفته موبايل و حلقه و ساعتمو نياوردم.... برميگردم هر سه رو برميدارم..
كفشامو ميپوشم ميام بيرون به سرعت درو قفل ميكنم... رو پله ها زيپ نيم پوتينامو ميكشم و تا سر كوچه دكمه هاي پالتو و البته كمربندشو :)))))
نرسيده به سرويس حلقه و ساعتمو ميپشم و موبايلمو كه يكي دوبار به خاطر تاخير از سوي همكارام تك زنگ ميخوره ميندازم تو كيفم! دره ماشينو باز ميكنم بلند سلام و احوال پرسي ميكنم و ميگم ببخشيد دير شد! هيچكي ام حرفي نميزنه :)
بعد ساكت ميشينم و تا خوده اداره راديو گوش ميكنم خيلي سر حالم مياره يكي دو بارم درست وقتي حس ميكنم داره يخم باز ميشه خميازه ميكشم!
پا مو كه ميذارم تو اداره با جماعت سلام احوالپرسي و خوش و بش ميكنم ميرم داخل آسانسور كه برم اتاقم يهو برميگردم تو آينه خودمو ميبينم با ابروهاي نصفه!!!! يادم ميوفته كه ابروهامو نكشيدم :)))))))
و اينچنين يك روز پر انرژي رو به سبك تنبليسم آغاز ميكنم! :)))))))))))))))))))))))))))))
خوب که فکر میکنم میبینم از سره تکرار زیاد این حرف امر برمن مشتبه شده... و من فکر میکنم که دیگران رو قضاوت نمیکنم چرا که ما یاد گرفتیم مدام دیگران رو تحلیل و تفسیر کنیم و به نوعی قضاوت!
البته حالا که دارم افکارمو تبدیل به واژه میکنم میبینم هرچیزی یه شروعی داره و شاید شروع از شعار و تکرار و ملکه ذهن شدن باشه!
چندی پیش توی گل امتحانات دعوت شدم به یه عروسیه محلی... قبول کردم چون دلم شادی میخواست...
همزمان با ورود ما به مجلس زنهایی با لباسهای محلی رنگی رنگی وارد میشدن که نظره منو(با چشای گنده) مثله بچه ها به خودشون جلب می کردن... یکی از اون زنا به خاطره سربند خاصش برام جلب توجه بیشتری کرد...
یه زن بلند قد با اندام درشت /چشمای نافذ و صورت جذاب که بسیار چهره اش اصیل بود.... (اینها ویژگی زنان اصيل کرده)
به محض ورودش دیدم که چهره بسیاری از زنان مجلس علنا در هم رفت! زنانی که هر کدوم به اندازه خودشون زیبایی داشتن! از گوشه و کنار شندیدم که گلنار اومد...پس اسم این آشوب گلنار بود!
چیزی نگذشته گلنار دست در دست پسر جوانی به صف رقص پیوست و باز چیزی نگذشته سر چوپی رقص(کسی که لیدر صف رقصه) رو به گلنار پیشکش كردند... داشتم به رقص ظريف و لوند زن نگاه میکردم که با سربندی که روی سرش بسته چقدر ویژه و جذابه ...
هنوز دسته رقص یک دوره حیاط باغ رو نزده بود که اطلاعات جامعی از گلنار دست من بود منی که شاید غریبه ترین مهمان مجلس بودم!
گلنار ۴۰ و یکی دوسالشه/ ۶ بار شوهر کرده و الانم بیوه ست اون پسره جوانم نه شوهرشه/نه معشوقه شه و نه برادرش... پسرشه!!!
بعد خنده عصبی زنها که با تمسخر میگفتن: نیگاش کن اومده شوهر هفتمش رو پیدا کنه... دیگری میگفت : بابا اونی که ۶ تا شوهر کرده گربه نر هم بهش بگه میو براش خودشو.... واي مواظب شوهراتون باشين!
خلاصه من همچنان محو تماشای رقص و لباس و سربند زیبای زن بود که بسیار دلبرانه دوره سرش بسته شده بود... مراسم تموم شده بود... وقت خداحافظی زدم رو شونه اش/ برگشت/ برخلاف تصورم چشمهاش سبز نبود با لبخند گفتم : خانم خوشگل این سربند زیبارو از همینجا خریدی؟ با لحجه دست و پا شکسته فارسی گفت: نه اینو برام یه نفر تو عراق سفارش داده درست کنن... وا رفتم دلم میخواست لباس کردی بخرم با این سربند مزین و زیبا....(مردم خوده شهر كرمانشاه كردي پوش نيستن)
بلافاصله گفت: قابل نداره... گفتم: نه به خودت میاد... باز گفت: خانم اگه میخوای شمارمو بگیر تا برات سفارش بدم درست کنن... مهمون من! گفتم نه عزیزم ممنون... نمیدونم چرا میخواستم ازش بخوام که بذاره یه عکس ازش بگیرم... بعد دیدم توضیحه اینکه این عکس برای چیه به یک زنه روستایی کاره سخت و بی فایده ایه... تشکر کردم و خداحافظی...
بلافاصله صدای خنده زنها رو شنیدم که واي میخواد شماره شو بده به ستاره... اشتباهی گرفته فکر میکنه شاید....
خلاصه دوستان داشتم قضاوت زنهارو پیشه خودم سرزنش میکردم که ناگهان فکر کردم... اگه این زن یه زنه غیره روستایی و با سواد بود که من در برابرش حس هم ترازی و یا کمتر بودن بهم دست میداد بعنوان یک زن ... بازم درباره اش قضاوت نمیکردم یا رفتاری هرچند در ظاهر متفاوت اما باطنا شبیه زنهای اين مجلس نمیکردم؟
برای همین فکر میکنم ما ایرانی ها از بدو یادگیری/ قضاوت كردن رو یاد میگیریم و خیلی سخته که واقعا دیگران رو قضاوت نکنیم!
وقته برگشت همسر میگه خوب برای خودت رقصیدیا... میگم آره حسابی روحیه ام عوض شد ولی امان از وقتی که زنی توی مجلسی خوش بدرخشه؟! میگه: آلپا دسس پدس میگه زنان دشمنان بزرگی برای همدیگه هستن!
پ.ن: الان كه دارم تايپ ميكنم همسر خونه نیست و من به یه لیوان نوشیدنی توپ خودمو دعوت کردم الان شاده شادم و دارم پدره آهنگه جدیده باران رو درمیارم(... اصلا حواست نیست... من محو تماشاتم...دنیات پره احساسه ... اما واسه من جا نیست... صد بار منو میبینی اما.. :))))
ولي فقط خنده م گرفت دركشون نكردم تا اينكه پنجشنبه رفتم كه آخرين امتحانمو بدم(بصورت مهمان تو شهر خودم )
بعد از اتمام و دريافت يه نمره خوب سرحال و قبراق برگشتم خونه ... از وقتي محل خدمت همسر منتقل شده شهرستان ماشينو ميبره و من در به در دنبال سرويس و آژانس و گاهي هم تاكسي ام....
دم دانشگاه اومدم به نگهباني بگم آژانس بگيره ديدم اتوبوس مخصوص دانشگاه وايساده بي معطلي رفتم بالا گاهي بودن در اماكني كه فرصت نگاه كردن بهم ميده رو دوست دارم...
دخترا و زنهاي جوان دانشجو با قيافه هاي متفاوت و رفتارهاي متفاوت رو برانداز ميكردم و هيچ يادم نبود كه من هم يكي از اونها بودم و لابد كساني هم داشتن منو برانداز ميكردن....
چشم ميچرخوندم كه نگاهم رو يه دختر جوان و احتمالا مجرد ثابت شد موهاشو زيره مقنعه با يه كليپس گنده بالاي سرش بسته بود -خودشو مثل گچ سفيد كرده بود و كرم تو صورتش ماسيده بود! دوتا خط غليظ مشكي هم دوره چشماش به اون سفيدي افزوده بود لبهاشو با يه رژ و خط غليظ حالت داده بود ناخونهاش يكي درميون دو رنگ قرمز و مشكي بودن و يه ساق دست بافت رنگي هم پوشيده بود....
ياده مورد داشتيم چند روز پيش افتادم كه گوينده ميگفت مورد داشتيم تو اروپا يارو رفته كليسا عقد كنه فكر كردن ميخواد بره دانشگاه! مورد داشتيم تو ايران فكر كردن ميخواد بره محضر عقد كنه ديدن ميخواد بره دانشگاه!
من خودم اهل آرايشم ولي نوع آرايشم براي هرجايي فرق ميكنه رنگبندي و ميزانش براي خونه و بازار و دانشگاه و محل كار و عروسي و عزا متفاوته!
نميدونم چرا بعضي از افراد متوجه تفاوت موقعيت ها نميشن؟ وقتي به صورت دخترك نگاه ميكردم حس ميكردم از اينهمه حالت مصنوعي زشت شده در حالي كه كاملا ميشد چهره مليح و دلنشينش رو زير آرايش غليظ تشخيص داد...
امروز نوشت: کاش یه کاری بکنیم که بهمون بیاد... بعد از سالها یکی از دخترای همسایه رو دیدم همیشه موهاشو روشن میکرد ابروهاش تقریبا نازک بود و روژهای تن صورتی میزد و میشه گفت بهش میومد امروز با ابروهای پهن تیره /موهای تیره و روژ قرمز دیدمش واقعا زشت شده بود و بهش نمیومد!
پ.ن: امتحاناتم تموم شده و انگار از زندان خلاص شدم عهد كردم حالا حالاها به دكتري فكر نكنم :) شايدم كلا فكر نكنم :)))))
پ.ن 2: براي مرزه: تورا ناديدن ما غم نباشد كه در خيلت به از ما كم نباشد اينروزا همش اين شعرو با ضرب آهنگ دستاي تو مرور ميكنم دلم خواست بشنومش دوباره....