تازگیا خیلی این جمله رو میشنوم که نباید دیگران رو قضاوت کرد و جالبه بی درنگ تایید میکنم...

خوب که فکر میکنم میبینم از سره تکرار زیاد این حرف امر برمن مشتبه شده... و من فکر میکنم که دیگران رو قضاوت نمیکنم چرا که ما یاد گرفتیم مدام دیگران رو تحلیل و تفسیر کنیم و به نوعی قضاوت!

البته حالا که دارم افکارمو تبدیل به واژه میکنم میبینم هرچیزی یه شروعی داره و شاید شروع از شعار و تکرار و ملکه ذهن شدن باشه!

چندی پیش توی گل  امتحانات دعوت شدم به یه عروسیه محلی... قبول کردم چون دلم شادی میخواست...

همزمان با ورود ما به مجلس زنهایی با لباسهای محلی رنگی رنگی وارد میشدن که نظره منو(با چشای گنده) مثله بچه ها به خودشون جلب می کردن... یکی از اون زنا به خاطره سربند خاصش برام جلب توجه بیشتری کرد...

یه زن بلند قد با اندام درشت /چشمای نافذ و صورت جذاب که بسیار چهره اش اصیل بود.... (اینها ویژگی زنان اصيل کرده)

به محض ورودش دیدم که  چهره بسیاری از زنان مجلس علنا در هم رفت! زنانی که هر کدوم به اندازه خودشون زیبایی داشتن! از گوشه و کنار شندیدم که گلنار اومد...پس اسم این آشوب گلنار بود!

چیزی نگذشته گلنار دست در دست پسر جوانی به صف رقص پیوست و باز چیزی نگذشته سر چوپی رقص(کسی که لیدر صف رقصه) رو به گلنار پیشکش كردند... داشتم به رقص ظريف و لوند زن نگاه میکردم که با سربندی که روی سرش بسته چقدر ویژه و جذابه ...

هنوز دسته رقص یک دوره حیاط باغ رو نزده بود که اطلاعات جامعی از گلنار دست من بود منی که شاید غریبه ترین مهمان مجلس بودم!

گلنار ۴۰ و یکی دوسالشه/ ۶ بار شوهر کرده و الانم بیوه ست اون پسره جوانم نه شوهرشه/نه معشوقه شه و نه برادرش... پسرشه!!!

بعد خنده عصبی زنها که با تمسخر میگفتن: نیگاش کن اومده شوهر هفتمش رو پیدا کنه... دیگری میگفت : بابا اونی که ۶ تا شوهر کرده گربه نر هم بهش بگه میو براش خودشو.... واي مواظب شوهراتون باشين!

خلاصه من همچنان محو تماشای رقص و لباس و سربند زیبای زن بود که بسیار دلبرانه دوره سرش بسته شده بود... مراسم تموم شده بود... وقت خداحافظی زدم رو شونه اش/ برگشت/ برخلاف تصورم چشمهاش سبز نبود با لبخند گفتم : خانم خوشگل این سربند زیبارو از همینجا خریدی؟ با لحجه دست و پا شکسته فارسی گفت: نه اینو برام یه نفر تو عراق سفارش داده درست کنن... وا رفتم دلم میخواست لباس کردی بخرم با این سربند مزین و زیبا....(مردم خوده شهر كرمانشاه كردي پوش نيستن)

بلافاصله گفت: قابل نداره... گفتم: نه به خودت میاد... باز گفت: خانم اگه میخوای شمارمو بگیر تا برات سفارش بدم درست کنن... مهمون من! گفتم نه عزیزم ممنون... نمیدونم چرا میخواستم ازش بخوام که بذاره یه عکس ازش بگیرم... بعد دیدم توضیحه اینکه این عکس برای چیه به یک زنه روستایی کاره سخت و بی فایده ایه... تشکر کردم و خداحافظی...

بلافاصله صدای خنده زنها رو شنیدم که واي میخواد شماره شو بده به ستاره... اشتباهی گرفته فکر میکنه شاید....

خلاصه دوستان داشتم قضاوت زنهارو پیشه خودم سرزنش میکردم که ناگهان فکر کردم... اگه این زن یه زنه غیره روستایی و با سواد  بود که من در برابرش حس هم ترازی و یا کمتر بودن بهم دست میداد بعنوان یک زن ... بازم درباره اش قضاوت نمیکردم یا رفتاری هرچند در ظاهر متفاوت اما باطنا شبیه زنهای اين مجلس نمیکردم؟

برای همین فکر میکنم ما ایرانی ها از بدو یادگیری/ قضاوت كردن رو یاد میگیریم و خیلی سخته که واقعا دیگران رو قضاوت نکنیم!

وقته برگشت همسر میگه خوب برای خودت رقصیدیا... میگم آره حسابی روحیه ام عوض شد ولی امان از وقتی که زنی توی مجلسی خوش بدرخشه؟! میگه: آلپا دسس پدس میگه زنان دشمنان بزرگی  برای همدیگه هستن!

پ.ن: الان كه دارم تايپ ميكنم همسر خونه نیست و من به یه لیوان نوشیدنی توپ خودمو دعوت کردم الان شاده شادم و دارم پدره آهنگه جدیده باران رو درمیارم(... اصلا حواست نیست... من محو تماشاتم...دنیات پره احساسه ... اما واسه من جا نیست... صد بار منو میبینی اما.. :))))