ولم تايم !!!!
حالا يه تاكسي خوب گيرم اومده و نشستم تو ماشين كه راديو راننده شروع ميكنه به نطق كردن كه امروز 25 بهمنه و تولد فلان خانمه كه من هرگز اسمشو نشنيده بودم... داشتم به جزئيات زندگي شخص گمنام فكر ميكردم كه با صداي شرق سيلي راننده تو پيشوني مباركش از جا كنده شدم....
حالا با پيشوني سرخ داشت با عجله مبايلشو ميگرفت: الو سلام-ميدوني امروز چندمه؟ بابا بيست و پنجمه!- به جانه خودم الان راديو گفت-ديوونه امروز ولن تاينه... حالا چيكار كنيم؟ من؟ هيچي-ميگم الان فهميدم-تو چي؟ اي بابا -باشه يكي دو ساعت ديگه ميام اونجا ببينم چيكار كنيم!!!
دارم فكر ميكنم اين آقاي عاشق ساعت 7 و 8 غروب تو ترافيك شلوغ اينجا ميخواد چي براي دوست دخترش بخره؟ كه چراغ قرمز ميشه و با تق تق انگشتاي پسر گلفروش گل از گل راننده تاكسي ميشكفه...
نرگسا دسته اي چند؟ 6 تومن...نچ گرونه نميخوام... 4 تومن بده ببرم...
يهو هوس ميكنم يه دسته نرگس براي خودم بخرم-گاهي دلم ميخواد گل بخرم-تا ميام بجنبم چراغ سبز ميشه راننده با 4 تومن يه دسته نرگس خريده و حالا خيالش راحت تره انگار 50 درصد قضيه حل شده...لبخندي از سر رضايت و از سرباز شدن يه وظيفه گوشه لبشه!
من موندم و گلهاي نرگسي كه نخريدم... بعد فكر ميكنم چقدر اين آقا خوشحاله از اينكه اخم و تخم فراموش كردن كادوي ولن تاين از سرش گذشته!!!
ته دلم فكر ميكنم چقدر مردها با زنها متفاوتند من هر زني رو ديدم با اشتياق راجع به خريدهاي مناسبتي براي عشقش برنامه ميچينه و حرف ميزنه و جالبه اكثر مردايي كه ديدم فقط از ترس قهر و غذب معشوقه شون هولهولكي يه چيزي ميخرن و خدا رو شكر ميكنن تا مناسبت بعدي!
( نشسته جلو تلويزيون - انگار از جا كنده ميشه مياد جلوم ميشينه ميگه: خاله من بگم؟؟؟