ولم تايم !!!!

روز ولن تاين تهران بودم طرفاي عصر كلاسم تموم شده بودو بعد از يه چرخي تو ولي عصر تاكسي گرفتم كه برم خونه-تاكسي كه چه عرض كنم يه غلطي كردم به حرف دوستم گوش كردمو اومدم خيره سرم صرفه جويي كرده باشم كه هزينه آژانس ندم... سه چهار بار تا مقصد سوار و پياده شدم و خلاصه رفتن تو خط حمله مسافرين به سمت تاكسيها براي مني كه هميشه ماشين زيره پامه يا نهايتا با آژانس اينور اونور ميرم عذابي اليم بود!!!

حالا يه تاكسي خوب گيرم اومده و نشستم تو ماشين كه راديو راننده شروع ميكنه به نطق كردن كه امروز 25 بهمنه و تولد فلان خانمه كه من هرگز اسمشو نشنيده بودم... داشتم به جزئيات زندگي شخص گمنام فكر ميكردم كه با صداي شرق سيلي راننده تو پيشوني مباركش از جا كنده شدم....

حالا با پيشوني سرخ داشت با عجله مبايلشو ميگرفت: الو سلام-ميدوني امروز چندمه؟ بابا بيست و پنجمه!- به جانه خودم الان راديو گفت-ديوونه امروز ولن تاينه... حالا چيكار كنيم؟ من؟ هيچي-ميگم الان فهميدم-تو چي؟ اي بابا -باشه يكي دو ساعت ديگه ميام اونجا ببينم چيكار كنيم!!!

دارم فكر ميكنم اين آقاي عاشق ساعت 7 و 8 غروب تو ترافيك شلوغ اينجا ميخواد چي براي دوست دخترش بخره؟ كه چراغ قرمز ميشه و با تق تق انگشتاي پسر گلفروش گل از گل راننده تاكسي ميشكفه...

نرگسا دسته اي چند؟ 6 تومن...نچ گرونه نميخوام... 4 تومن بده ببرم...

يهو هوس ميكنم يه دسته نرگس براي خودم بخرم-گاهي دلم ميخواد گل بخرم-تا ميام بجنبم چراغ سبز ميشه راننده با 4 تومن يه دسته نرگس خريده و حالا خيالش راحت تره انگار 50 درصد قضيه حل شده...لبخندي از سر رضايت و از سرباز شدن يه وظيفه گوشه لبشه!

من موندم و گلهاي نرگسي كه نخريدم... بعد فكر ميكنم  چقدر اين آقا خوشحاله از اينكه اخم و تخم فراموش كردن كادوي ولن تاين از سرش گذشته!!!

ته دلم فكر ميكنم چقدر مردها با زنها متفاوتند من هر زني رو ديدم با اشتياق راجع به خريدهاي مناسبتي براي عشقش برنامه ميچينه و حرف ميزنه و جالبه اكثر مردايي كه ديدم فقط از ترس قهر و غذب معشوقه شون هولهولكي يه چيزي ميخرن و خدا رو شكر ميكنن تا مناسبت بعدي!

من و تو...

دختران بعد از انقلاب :

به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را
حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم ، " سیاه "‌‌رنگ زنانگی بود
و " زشت " وصف زنانگی
و "اشک " تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را " مردانه " ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور " از جلو...نظام " مردانه ایستادیم
و با شعار "‌مرگ بر..." مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ...نه ! روی گونه های مادریم
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر " نجابت " و " عفت " خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، " محبوب " و "‌معصوم " شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای "مردانه حرف زدن " ، " مردانه راه رفتن " و " مردانه کار کردنمان " آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !
آتش !
یادش به خیر !
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند !
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان
حالا
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی
هم مادر نمونه
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس 6سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم
و به زن بودنمان می بالیم.

واكنش زنانه...

گلدونه يه مطلبي نوشته بود راجع به برنامه هاي دوربين مخفي خارجي و قياسش كرده بود با برنامه هاي ايران و  واكنش مردم ايراني!!!

ياد يه برنامه جوش افتادم اينجوري بود كه  مردم رو با حركات غيرعادي عصباني ميكردن و هركس تا نميدون 5 ديقه يا 7 يا 10 دقيقه اگه عصباني نميشد برنده 100 دلار ميشد و از شبكه هاي بلاد كفر پخش ميشد- ديدم خالي از لطف نيست كه بنويسمش.

تو يكي از آيتما يه دختر خوشگل و خوش اندامي رو با سرو لباس باز و دامن خيلي كوتاه گذاشته بودن كه مثلا فروشنده وسايل ورزشي بود...

هر مردي بازنش رد ميشد مرده رو صدا ميكرد و شروع ميكردم به بهانه توضيح دادن لوندي كردن براي مرده... خوب واكنش زنها خيلي متفاوت از هم نبود معمولا با اخم  دست شوهراشونو ميگرفتن و  يا سيخ ميرفتن تو چشم دختره و خلاصه يكي ناتمام ميذاشت و يكي جوش مي آورد و  يكي نه -تا اينكه دوتا دختر با يه مرد جوان سوژه دوربين شدن..

دختر بازيگره مرده رو صدا كرد و شروع كرد به اصطلاح براي فروش يه چوب گلف بازاريابي و توضيح دادن و به بهانه توضيح حركاتي درمياوردو خلاصه پسره معلوم بود كه تعجب كرده ولي چيزي نميگفت(خوب لابد بدشم نميومد نكبت!!!) =))))

يهو دوست دخترش قاطي كرد و رفت سمت دختره و شروع كرد به توهين كردنو... طوري شد كه عوامل مجبور شدن بهش بگن كه اين برنامه دوربين مخفيه و توجيهش كنن كه اين خانم داره بازي ميكنه و قصده بدي نداره...

جالبتر اينكه با وجود اين كار -دختره كوتاه نميومد و گفت كه برنامه تون خيلي مسخره است و شوخي بي مزه ايه و به دختره هم گفت توام بهتره بري براي خودت يه دوست پسر خوب پيدا كني كه مجبور نباشي اينجا اين حركاتو بكني -بعدم با عصبانيت دست دوست پسر يخ و ماستشو كشيدو رفت!!!

من حيرون مونده بودم تو اينهمه تناقض و يه يه نتيجه گيري بزرگ... اينكه اگه اينطوريه كه هي به ما ميگن اروپايي ها همشون  دائم تو خيابون لخت و عور ميگردنو نميدون بي قيدو بندن و جلو هم ال ميكنن و بل ميكننو عين خيالشونم نيست پس چرا اين زنا اينجوري ناراحت ميشن و از پوشش و رفتار اون دختر عصباني و واكنشي مثل يا نزديك به ما زنهاي ايراني رو انجام ميدن؟

و نتيجه اينكه همه زنها از اينكه حس كنن كسي داره خودشو در هر اندازه و مقياسي به شوهر يا معشوقه شون نزديك ميكنه با اندك تفاوتي يك واكنش نشون ميدن!

اومديم ابروشو برداريم زديم چشمو درآورديم...

چند وقت پيش يكي از اين نزديكان يه حماقت بزرگي كرده و جاي خودش يكي ديگه رو فرستاده امتحان بده...

و از اونجا كه سيستم دانشگاه اونقدرها هم كه مردم فكر ميكنن كشكي نيست در آخرين لحظه فرد خاطي دستگير ميشه و عن قريبه كه همونجا دارش بزنن ... خلاصه بعد از كلي غر زدن و سركوفت زدن به جوان نادان- خانواده بسيج شدن تا راه چاره اي پيدا كنن...

و بدتر اينكه همه به عمق فاجعه و عقوبت كار وافقن غير از خوده شخص كه به واژه هاي جوان و خام و نادان گفته زكي!!!

تو اين هير و وير -و پيدا كردن چند كانال كارآمد -من تو يه جمعي نشسته بودم كه تلفنم زنگ خورد و خلاصه قاطي كردم و اعصابم بهم ريخت... يكي از دوستام پرسيد قضيه چيه؟ منم با ناراحتي براش تعريف كردم-ديدم چشاش برقي زدو گفت بابا اينكه ناراحتي نداره همه كار اون دانشگاه عين موم تو دسته منه... نگران نباش كه قضيه صد در صد حله- آقا ما هم تمام كانالهارو آف كرديم و با خيال راحت دستمونو گذاشتيم زير سرمون و به معجزات پروردگار بيش از پيش ايمان آورديم!!!!

بعد از چند بار تلفن تلفن بازي و پرداخت چند ورقه شيريني ناقابل اومديم ديديم نه تنها مشكل حل نشده بلكه

كار از كار حسابي گذشته!!! و اگه حتي كور سوي اميدي هم بود با اتلاف وقت ديگه اساسي كور شده!!!

پيگير شديم ديدم مشكل اينه كه من خبر نداشتم جوان نادان ما موفق شده انتقالي دايم بگيره و كاملا پرونده ش از  دانشگاه شهرستان  به مركز انتقال پيدا كرده و اصلا جرم در مركز انجام شده....

حالا من دو دستي زدم تو سرم يارو ميگه شرمنده بخدا بياين شيريني ها تونو پس بگيريد!!!

اينجا بود كه من-خانواده و دو جوان نادان در حاليكه انگشت  حسرت مي گزيديم  به حكمت نهفته درون اين ماجرا پي برديم كه احتمالا بخاطر پخته شدن اين دو جوان خام هردو رو دو ترم اخراج  و مشروط كنن...

من اما بيشتر از دو جوان نادان ناراحتم چرا كه خواستم ابروشو درست كنم زدم...

اي كاش يه بارم شده به جاي حكمت تو كار گند... معجزه رخ ميداد!!!


غير از خودت كسي نميفهمه...

هرچه بزرگتر ميشم بيشتر دچار خود سانسوري ميشم- قديمها بهتر بود آدم حرفشو رك و راست ميزد همه ميگفتن حرف راست رو از بچه بايد شنيد-امروز اما... مجبوري حتي با نزديكترين ها هم دروغ بگي-تظاهر كني-تظاهر به لبخند-تظاهر به اشك -تظاهر به غرور-تظاهر به اشتياق-تظاهر به فراموشي... بي بي تو فيلم شب يلدا ميگه: هيچكي از دل زن خبر نداره... دير يا زود بايد تظاهر كنم كه فراموشم شده... البته به كررات


خوب اينا كه خوندي حس و حرف ديروزه-

امروز حالم خيلي خوبه و دارم آخرين روزها و ساعات 29 سالگي رو طي ميكنم-و با اجازتون ميرم كه دهه سوم زندگيم رو آغاز كنم...كه همگام شده با قبوليم و هردو اينا اشتياق عجيبي رو براي شروع روزهاي خوب در من بوجود آورده... نه افسرده هستم-نه دلتنگ چيزي يا كسي- و فكر ميكنم بهترين دوران زندگي هركس دهه سوم تا آغاز چهارم زندگيش باشه...

چون جواني-عاقلي و همه چيز تحت مديريتته =))))

...

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

                             از این زمانه دلم سیر می شود گاهــی

عقــــاب تیــز پــر دشتـــهای استغنــا

                           اسیـر پنجــــه تقـــدیر می شــودگاهی

صدای زمزمه عاشقـــانه آزادی

                         فغان و نالهء شب گیر می شود گـاهی

نگـــاه مردم بیگـــانه در دل غربــــت

                        به چشم خسته من تیــر می شود گاهی

مبر ز موی سپـیدم گمان به عمر دراز

                         جوان ز حادثه ای پیر می شود گـاهی

بگوا گرچه به جـــایی نمی رســـد فـــریاد

                         کلام حــق دم شمشیر می شود گـــاهی

بگـــیر دست مرا آشنـــای درد بگــــیر

                       مگو چنین و چنان ، دیر می شود گاهی

به سوی خودمرا میکشد چه خون وچه خاک

                       محبت است که زنجیر می شود گاهی

اصاب مصاب ندارما...

ميگم يه وقتايي چقدر خوبه آدم با دوستاي دوران دبيرستانش جمع بشن يه جا و از هر دري سخني وو هله هوله بخورن و بگن و بخندن غروبم تفريح كنان برن بيرون..

حسابي روحيه تغيير پيدا ميكنه...

فقط من نميدونم چرا هميشه من برعكس همه دوستامم-جدي ميگما مثلا اونا متاهل بودن و خونه دار -من مجرد و دانشجو-اونا بچه دار شدن -من تازه نامزد بازي ميكردم-اونا مطلقه و مجرد شدن حالا چندتاشونم بچه كوچيك دارن-من تازه متاهل شدم و بي اعصاب و كلافه از دست بچه هاشون =)

حالا ديروز دختر 5 ساله يكيشون رسما" دهنمو سرويس كرد بعد مادرش ميخنده ميگه: ميگم رسما مورد عنايت قرارت داده ها...

ميگم هه ههه هه.. رو آب بخندي لابد پس فردام كه من بچه دار بشم بچه هاي شما بزرگ شدن و عاقل هي ايش و پيش ميكنين كه واي ستاره اين بچه ت چقدر لوسه ؟چرا اينقدر نق ميزنه؟=ي


لحظه خوبي بود...

ديروز ساعت 6 و نيم از همسر خبر گرفتم كه ارشد قبول شدم-آخرين رتبه قبولي اولويت اولم 62 بود و رتبه من 4 شد=)

اين اولين باره كه براي قبول شدنم اينقدر خوشحالم...

امشب جواب آزمون ارشد منو آقاي همسر مياد -شما ميگي چي ميشه؟ فردا صبح نتيجه رو ميذارم اينجا(آيكون يه ستاره مضطرب) :دي

=(

عكس حذف شد-ديدن اينجور عكسا (اعدام )بهم استرس وارد ميكنه چه برسه به اينكه برم نگاه كنم... آخه اعدام تماشا داره؟

خوشتون بياد يا بدتون بياد من دلم براي اين جوانها ميسوزه...

مردمي كه همديگه رو دوست داشتن...

... اين پست رمزيه...
ادامه نوشته

جنگ بر سر حفظ بقا...

بازم خواب بد ديدم...

ديشب خواب ديدم برف سنگيني اومده بوده- جنگ شروع شده بود و مردم توي كانتينرهاييي كه فقط مسقف بود روي زمين پتو يا فرشاي كثيف و پاره انداخته بودن- همه تو هم ميلوليديم مثل كرم!

مادر بزرگم هنوز چشمش زخمي بود-پدر و مادرم آشفته بودن- اونايي كه بچه كوچيك داشتن از همه ناراحت تر بودن- من اين ميون پدر شوهرمو ديدم ملبس به يونيفرم نظامي قديمي مثل عهد رضا خان لباس پوشيده بود -سيبيلاش مرتب و صورتش تميز و تيغ خورده بود...(پدرشوهرم بازنشسته نظام بوده- سيبيلاي قشنگي داره و وقته مهموني و مراسم از دو طرف تابش ميده رو به بالا)

من داشتم نيگاش ميكردم كه چه خوشتيپه و تو دلم براش ذوق ميكردم-خداحافظي كردو رفت نميدونم كجا؟

يهو يادم افتاد كه كاش ازش عكس ميگرفتم حالا كه اينقدر خوشتيپ شده...

بوي تيز ادرار تو خواب مشمئزم ميكرد...

روغن و گريس ريخته از ماشين روي زمين منو ياده 4 سالگيم مينداخت وقتي داشتيم به زحمت خودمونو از ميون انبوه جمعيت مينداختيم تو ماشين يخچال كه از شهر فرار كنيم و من خسته شدم-چتلي نشستم  ولي دامن صورتيم با گريس و روغن كثيف شد و مجبور شدم دورش بندازم!

خواب بدي بود- يادمه چند ماه پيش حرف جنگ شد-گفتم : نكنه جنگ بشه- تصور اون وضعيت كشندست!

ديشب باورم نميشد كه دوباره تو اون وضعيم -تازه بدتر.... راديو ها با بلندگو تمام مدت روشن بود...

تو اون هيرو وير راديو اعلام كرد ادارات باز هستن و كارمندها همگي بايد سر ساعت سركارشون حاضر باشن!!!


حالت چشم بچه ها عوض ميشه وقتي...

نشستيم داريم حرف ميزنيم... ميگم فلاني طلاق گرفت.... مادرم ميگه:كي؟ ميگم الان 8 ماهي ميشه جدا شدن...

( نشسته جلو تلويزيون - انگار از جا كنده ميشه مياد جلوم ميشينه ميگه: خاله من بگم؟؟؟

ميگم چي عزيزم؟

ميگه : كه طلاگ و جدايي چيه؟

من و مادرم هاج و واج بهم نيگا ميكنيم -من ميگم : مگه تو معني اين حرفارو ميفهمي؟

ميگه: آره- ميگم خوب يعني چي؟

ميگه يعني اينكه مامانم ديگه بابامو دوست نداره- يعني بابام ديگه عشگش(عشقش) نيست...