چند وقت پيش يكي از اين نزديكان يه حماقت بزرگي كرده و جاي خودش يكي ديگه رو فرستاده امتحان بده...

و از اونجا كه سيستم دانشگاه اونقدرها هم كه مردم فكر ميكنن كشكي نيست در آخرين لحظه فرد خاطي دستگير ميشه و عن قريبه كه همونجا دارش بزنن ... خلاصه بعد از كلي غر زدن و سركوفت زدن به جوان نادان- خانواده بسيج شدن تا راه چاره اي پيدا كنن...

و بدتر اينكه همه به عمق فاجعه و عقوبت كار وافقن غير از خوده شخص كه به واژه هاي جوان و خام و نادان گفته زكي!!!

تو اين هير و وير -و پيدا كردن چند كانال كارآمد -من تو يه جمعي نشسته بودم كه تلفنم زنگ خورد و خلاصه قاطي كردم و اعصابم بهم ريخت... يكي از دوستام پرسيد قضيه چيه؟ منم با ناراحتي براش تعريف كردم-ديدم چشاش برقي زدو گفت بابا اينكه ناراحتي نداره همه كار اون دانشگاه عين موم تو دسته منه... نگران نباش كه قضيه صد در صد حله- آقا ما هم تمام كانالهارو آف كرديم و با خيال راحت دستمونو گذاشتيم زير سرمون و به معجزات پروردگار بيش از پيش ايمان آورديم!!!!

بعد از چند بار تلفن تلفن بازي و پرداخت چند ورقه شيريني ناقابل اومديم ديديم نه تنها مشكل حل نشده بلكه

كار از كار حسابي گذشته!!! و اگه حتي كور سوي اميدي هم بود با اتلاف وقت ديگه اساسي كور شده!!!

پيگير شديم ديدم مشكل اينه كه من خبر نداشتم جوان نادان ما موفق شده انتقالي دايم بگيره و كاملا پرونده ش از  دانشگاه شهرستان  به مركز انتقال پيدا كرده و اصلا جرم در مركز انجام شده....

حالا من دو دستي زدم تو سرم يارو ميگه شرمنده بخدا بياين شيريني ها تونو پس بگيريد!!!

اينجا بود كه من-خانواده و دو جوان نادان در حاليكه انگشت  حسرت مي گزيديم  به حكمت نهفته درون اين ماجرا پي برديم كه احتمالا بخاطر پخته شدن اين دو جوان خام هردو رو دو ترم اخراج  و مشروط كنن...

من اما بيشتر از دو جوان نادان ناراحتم چرا كه خواستم ابروشو درست كنم زدم...

اي كاش يه بارم شده به جاي حكمت تو كار گند... معجزه رخ ميداد!!!