جنگ بر سر حفظ بقا...
ديشب خواب ديدم برف سنگيني اومده بوده- جنگ شروع شده بود و مردم توي كانتينرهاييي كه فقط مسقف بود روي زمين پتو يا فرشاي كثيف و پاره انداخته بودن- همه تو هم ميلوليديم مثل كرم!
مادر بزرگم هنوز چشمش زخمي بود-پدر و مادرم آشفته بودن- اونايي كه بچه كوچيك داشتن از همه ناراحت تر بودن- من اين ميون پدر شوهرمو ديدم ملبس به يونيفرم نظامي قديمي مثل عهد رضا خان لباس پوشيده بود -سيبيلاش مرتب و صورتش تميز و تيغ خورده بود...(پدرشوهرم بازنشسته نظام بوده- سيبيلاي قشنگي داره و وقته مهموني و مراسم از دو طرف تابش ميده رو به بالا)
من داشتم نيگاش ميكردم كه چه خوشتيپه و تو دلم براش ذوق ميكردم-خداحافظي كردو رفت نميدونم كجا؟
يهو يادم افتاد كه كاش ازش عكس ميگرفتم حالا كه اينقدر خوشتيپ شده...
بوي تيز ادرار تو خواب مشمئزم ميكرد...
روغن و گريس ريخته از ماشين روي زمين منو ياده 4 سالگيم مينداخت وقتي داشتيم به زحمت خودمونو از ميون انبوه جمعيت مينداختيم تو ماشين يخچال كه از شهر فرار كنيم و من خسته شدم-چتلي نشستم ولي دامن صورتيم با گريس و روغن كثيف شد و مجبور شدم دورش بندازم!
خواب بدي بود- يادمه چند ماه پيش حرف جنگ شد-گفتم : نكنه جنگ بشه- تصور اون وضعيت كشندست!
ديشب باورم نميشد كه دوباره تو اون وضعيم -تازه بدتر.... راديو ها با بلندگو تمام مدت روشن بود...
تو اون هيرو وير راديو اعلام كرد ادارات باز هستن و كارمندها همگي بايد سر ساعت سركارشون حاضر باشن!!!