سي و يك ساله شدم...
پنجشنبه هفدهم زادروزه من بود- و من رسما وارد سي و يك سالگي شدم بعد از ظهر همونروز همسر با يه كيك سفارشي قرمز اومد خونه و من اولين كادوي امسالمو روز قبل يعني شانزدهم دريافت كرده بودم يه شيشه عطر فرانسوي اعلا.

شب مهمون داشتم برخلاف هر سال كه تولدمو خونه مادرم ميگيرم امسال به دليله تعميرات خانه مادري مهموني خونه خودم برگزار شد غريبه نداشتيم مهمونها مختصر و درجه يك بودن به صرف كيك و نسكافه و ميوه و آجيل رضايت دادن...
شبه خوبي رو گذروندم خصوصا كه مجبور شديم خانواده خاله م رو تا خونه شون برسونيم وقت برگشت از كناره يه جيگركي رد شديم چند باريه كه مزه جيگر نصفه شب زيره دندونمون رفته ساعت حدود 2 صبح بود كه تو ماشين با همسر از خوردن جيگر حسابي مستفيض شديم :) اين خوشتيپم كه توي عكس ميبينيد همسرمه با كاپشن و شلوار گرم و دمپايي ابري تو اين سياهه زمستون :)

آقايي كه شما باشيد ساعت 3 و خورده اي بود كه خوابيديم :) ولي فرداش دوتايي تا 10 خوابيديم بعدم ناهار خودمون دعوت كرديم خونه پدر شوهر و بعد از ظهرم رفتيم برف بازي و تيوپ سواري روي برف بعد از بازي و خستگي و خيسي آتيش گرم و سيب زميني و مرغ كبابي و البته چايي اعلا حسابي تفريحمونو تثبيت كرد :)



.پ.ن:ميخواستم اين پست رو ديروز بنويسم ولي باور نميكنيد هنوز فرصت نكردم عكسارو خالي كنم و براي هر پاراگراف يه عكس در نظر گرفتم كه سعي ميكنم امروز بذارم پس براي ديدن عكسا حتما تشريف بياريد :)