يك روز تلخ براي يك زن
ديروز صبح تصميم گرفتم مسير خونه تا اداره رو پياده برم كه طبعا يه خورده از همون ابتداي كار خسته شدم
سكانس دوم:(پركاري)
وقتي هم رسيدم اداره ديدم صدتا كاره مهم و فوري ريخته رو سرم براي همينم نه چايي و نه نت يه راست رفتم سراغ كارها يكي يكي كه نه سه تا سه تا باهم توامان يكريز بدونه اينكه حتي از جام پاشم و يه چرخي بزنم ساعت 2و 40 دقيقه حس كردم گردن درد و كمر درد شديدي گرفتم انگشتا و مچ دستمم خيلي درد گرفته بود داشتم آخرين جمع و جورا رو ميكردم كه رئيس محترم زنگ زدن و خلاصه 5 دقيقه مونده به اتمام روز كاري احضار شدم...
از خستگي نا نداشتم رفتم اونجا ديدم آقاي رئيس تازه ميخوان كه من بشينم كاراي حساب كتابي رو انجام بدم... گفتم فلاني من امروز خسته كه نه هلاك شدم... بذارشون فردا اول وقت...
ميبينم طرف يه آهي ميكشه ميگه خانم فلاني اينجا كه خونه نيست ميگي خسته ام.. منم خسته ام!!!!!!(واقعا پركاريه من با هيچكدومشون قابل قياس نيست خصوصا ديروز)
سكانس سوم:(نصيحت)
بعد شروع به نصيحت كه پس اينهمه اضافه كارو از اين حرفا كه دلم ميخواست همونجا گريه كنم از دستش فكر كن يه آدمي مثل من كه كارشو به خوبي انجام ميده تازه نصيحتش كنن بعد مثلا فلان خانم يا فلان آقا يا دائم در حال دوره مهموني و گفت و لطف حضورين يا در حال خوردن يا دراز كشيدن تو نمازخانه و يا درحال تلفني حرف زدنن كسي كاري به كارشون نداره... اضافه كاري و حقوقشونم به راهه!!!
هركاري كردم نتونستم خودمو كنترل كنم با عصبانيت اومدم بيرون و زدم زير گريه...
اشك واقعي اونجا بود كه ماشين نداشتم -آژانسم نگرفته بودم-ضمنا به همسر قول داده بودم كه ناهار براش بپزم ...
سكانس چهارم:(خواستگاره نكبت)
فكر كن با چشاي پف كرده و تو گرما سرخيابون يه ماشين گير آوردم رفتم جلو نشستم ميبينم يه پيره مرده نكبت 50-60 ساله ميگه خانم گيان من مريوانيم-شما شوهر كردي يا هنوز دختري... ميگم چيه حاجي خيره؟ پسر مسر داري من شوهر دارم.. ميگه نه بابا من پسرام يكي دكتره يكي دبيره دخترم دارم شوهر كرده زنم دارم ولي خيلي پولدارم-خانه باغ- زمين -ماشين سنگين-هر چي بخواي دارم فقط يكي رو ميخوام باهام بسازه و آبروم نره...
ميگم حاجي سرجدت من خيلي حالم بده شوهرم كردم به درده تو خوشتيپم نميخورم پيادم كن... لحظه آخر ميگه خانم گيان(جان) گردو و عسل و رب انارو لباسم دارم نميخواي ؟ ميگم نه... بلندتر داد ميزنه لا اقل شمارتو بده برات بيارم در خانه پولم نميخوام....
سكانس پنجم:( ناهار)
ميام خونه نميدونم چرا دلم ميخواد گريه كنم همزمان اشك ميريزم و ناهار درست ميكنم مابينشم ميرم دراز ميكشم كه يه كم از خستگي كار و حرص جوشي كه خوردم كم بشه-همسر مياد و ساعت حدود 4 و نيم ناهار ميخوريم و من ميخوابم تا 6 و نيم ولي لامصب مگه كوفتگي رفع ميشه...
سكانس ششم:(خريد)
با همسر حدو 8 ميريم خريد يه كيفي رو چند روز پيش چشمم گرفته ولي پولش امروز رسيده يعني به زور رسوندمش چون دوستش داشتم... حالا رفتيم تو مغازهه ميام بگم آقا اون كيفه رو بيار كه ميبينم يه زنه چاق با موهاي بيرنگ و دماغ عملي از اونا كه معلوم بود تا لنگ ظهر ميخوابه و بعدم ادعاشون ك...ن شوهر و دنيارو پاره ميكنه كيفه نازنين رو از جلو دستم ميذاره تو تايلون همسرش پولو ميده و آه از نهاد من بلند ميشه...
سكانس هفتم:(
اونقدر عصبانيم كه دلم نميخواد با هيچكس حرف بزنم حالا همسر ميگه بيا فلان جاهم بريم شايد ازش داشت اصلا بيا لباس بخر ميخواي كفش بخري؟ اصلا بيا يه كيفه ديگه بخر... ميگم من 10-12 تا كيف دارم معطل كه نموندم چيزي ام نياز ندارم ولي دلم اونو گرفته بود همين...
با اينهمه هيچ چيز از عصبانيت من كم نكرد... چون خودم رو مقصر ميدونستم در همه موارد حس كردم خودم دارم در حق خودم ظلم ميكنم...
به تمام اينها اضافه وزن و احساس ناخوشايند از پوشيدن لباس هاي مجلسي رو هم اضافه كنيد...
سلام قلاچ اين آدرس: http://aaddminn.blogfa.com/ همونيه كه من رفتم ولي انگار اشتباه از من بوده پس پوذش ميخوام...