تمام اون بغض و بدبياري و ناراحتيه 4 شنبه/ بعد از ظهر 5 شنبه با شنيدن جواب قبولي همسر در آزمون ارشد ذوب شد... عينهو آب رو آتيش...

از اين خبر خيلي ذوق كردم فكر كنم جز يكي دو مورد كوچولو كه مشمول زماني كمتر از يكساله همه فايلهاي معضلاتي ذهنم دارن به خوبي سر انجام ميگيرن... حالا يواش يواش مسير زندگيمون شكل خودشو پيدا ميكنه...

عصر 5 شنبه هم در نهايت خوش شانسي تونستم به كارام برسم و البته ديشب  مراسم خيلي عالي بود و من و همسر در حد خودكشي تخليه انرژي كرديم...


نكته نوشت: ميگم زود بچه دار شدنم بده ها....

ديشب تو مراسم يكي از دبيرهاي زمان دبيرستانم رو ديدم... اونوقتا 21 سالش بود كه ازدواج كرد شوهرشم 24 ساله بود... ولي زود بچه دار شدن-ديشب علي رغم اينكه هردو هنوز سن و سالي نداشتن نميتونستن مثل زوجاي ديگه راحت باشن- با هم برق.صن و خل و چل بازيه زوجاي جوون رو دربيارن طفلكا تا ميومدن  به هم نزديك بشن دختره 10-11 سالشون با اون قد بلندش مانعشون ميشد...

طفلكا كاملا معلوم بود دلشون ميخواست راحت باشن...

به همسر ميگم هركي هرچي دلش ميخواد بگه من يكي كه خيلي خوشحالم زود بچه دار نشديم :)