من قدر روزهاي زيباي پاييزي رو ميدونم..
ولي خوب چشم اميد ستاره به بزرگواري شما عزيزانه :)
از كوفته استهاله شده براتون بگم كه اختراعم با موفقيت همراه بود و من يك ته چين خوشمزه و البته جديد اختراع كردم با طعم كوفته كه به علت عجله همسر در خوردن و ناخونك زدن يادم رفت عكسشو بگيرم -ولي همسر مدام به به چه چه ميكرد(قابل توجه اميد كه گفت من دست پختم خرابه) :)))))))
ديروز جمعه هواي شهره من مثله بسياري از نقاط ايران خيس و باروني بود-ساعت حدوداي 10 و نيم- يازده بود كه ياده پست روياييه ليليوم افتادم رفتم تو بالكن-منظره عالي بود درختاي خيس و بارون خورده با تركيب رنگهاي درخشان زرد و قهوهاي-باغچه هاي تازه و خيابون خلوت از عابرين آسمان آبي بود و لكه هاي سفيد و زيباي ابر منظره شگفتي درست كرده بود (فكر كردم دلم ميخواد برم بيرون و تو اين هوا كمي قدم بزنم نميدونم شايدم بدوئم؟!
ولي چه كنم كه عزيزه دل سرماخورده بود و معصومانه لاي پتو گم شده بود-اتاق رو تاريك كردم و شعله بخاري رو زياد-
به جاي دوئيدن و قدم زدن مشغول تهيه سوپ شدم براي همسرم /دلم ميخواست وقتي از خواب بلند شه يه سوپ گرم براي صبحانه بخوره كه حالش حسابي جا بياد...
راستش لذت اينكار كمتر از قدم زدن تو خيابون خيس در يك روز زيباي پاييزي نبود...