نمیدانم چرا اینقدر سخت است به پرنده بفهمانی پرواز حق اوست!

این جمله ای بود که چند سال پیش از ریچارد باخ نویسنده آلمانی یاد گرفتم...

روزهای پاییز سپری میشوند و  من به دنبال آرزوهام روزهای جوانی و توانایی رو سپری میکنم... دو هفته یکبار تنهایی سفر میکنم درست همونطور که اون فالگیر بیچاره گفته بود...

سفر برای من جز خستگی راه پر از تجربه است پر از لحظاته سکوت و خلوت با خودم اونهم توی  اتوبوس به همه چیز نگاه میکنم دقیق و موشکافانه فرصت برای فکر کردن بسیاره و همین برای من نعمته بزرگیه...

اینبار سفرم طولانی تر بود تقریبا ۴ روز خانه و آشیانه رو ترک کردم تا به خودم و کارهام برسم... بازم تهران و اتوبوس و دانشگاه... بازم سوژه و یک عالمه حرف برای نوشتن...

اینبار خیلی هم تنها نبودم تقریبا بارون شونه به شونه من بود :) ...

جمعه برگشتم بین راه اتوبوس توقف کرد پیاده شدم و دستشویی تنها نیازه من وقت توقف بود  وقت بیرون اومدن با این صحنه مواجه شدم...

البته متصدی گرامی وقتی دید دارم عکس میگرم از رو صندلی بلند شد طفلک ایران را با سوئس اشتباه گرفته بود فکر میکرد حالا فردا اول وقت باهاش برخورد قانونی میشه...

قبل از عکاسی با تعجب به بساط یارو نگاه میکنم وقته رفتن ندیدمش که خوب طبیعیه الان جلو چشمام باز شده ... مهندس یه نگاهی میکنه میگه ۲۰۰ تومن میشه میگم چطوری حساب کردی؟ شاید من بیشتر از اینا بدهکار باشما... بازم میگه ۲۰۰ تومن میشه... میگم از کی تا حالا مجتمع خدماتی برای دستشویی پول میگیره اونم اجباری؟ میگه حالا نمیخوای نده...

میگم نه تنها پول نمیدم بلکه این کارتونو گزارش میکنم وقتی در مجتمعو پلمب کردن میفهمی حساب کتاب ماله کجاست!

بلوایی برپا میشه مدیر مجتمع میاد بهش معترض میشم میگه خانم واقعا زشت نیست شما به خاطره ۲۰۰ تومن اینجوری شلوغ میکنی؟ میگم برای شما زشت نیست با تسهیلات دولت کار و کاسبی راه میندازین بعد برای ۲۰۰ تومن کاسه گدایی میذاری اینجا؟

تو این هیرو ویر متوجه زنهای هم سفرم میشم که دارن چپ چپ نیگام میکنن بعدم به جای ۲۰۰ تومن ۵۰۰ تومن ۱۰۰۰ تومن میدن و با صدای بلند میگن بقیه شم باشه پیشت!!!

متاسف میشم دیگه بحث جایز نیست... رو میکنم به مدیر مجتمع میگم این بساط ۲۰۰ تومنی برات گرون تموم میشه از فردا کمتر نیست اگه نامه تو نزنم سازمان ...

میام بیرون شک دارم مورد رو پیگیری کنم با خودم میگم من به حقوقم واقفم اجازه تضییعشم نمیدم /دیگران به من چه ... بذار به سرشون بیاد خودشون میخوان...

میام سوار میشم هوای اتوبوس خیلی گرم شده میخوام مهماندارو صدا بزنم که چشمم به یکی از اون زنهایی میوفته که بجای ۲۰۰ تومن ۵۰۰ تومنی داده بود داره بال میزنه... خوب که دقت میکنم میبینم بنده خدا از شدت گرما داره با چادرش خودشو باد میزنه...

دلم براش میسوزه طفلک حتی حق خودش نمیبینه بگه داره از گرما هلاک میشه... اونوقت ما سودای برابری زن و مرد و احقاق حق و برابری با مردم جهان اول رو داریم!

یاده وقتی میوفتم که مردها توی خونه توی اتوبوس و مینی بوس و حتی رستوران و ساندویچی ها سیگار میکشیدن...

چقدر آدمهای ناهنجاری مثله من تنهایی اعتراض کردن و با نگاههای غضبناک سایرین مواجه شدن ... چقدر اونها که میخوان از حقشون هرچند کوچیک دفاع کنن سرکوب میشن اونم به پشتوانه همونهایی که حقشون پایمال شده!!!

سالها طول کشید تا مردم باور کنن تنفس سالم حقشونه! و دود سیگار حق اونهایی که ازش لذت میبرن نه عموم مردم!!!

حالا میفهمم چرا فرهنگ و تمدن در کشور ما اینقدر لاک پشت وار حرکت میکنه؟!


ديروز فهميدم چرا داستاني رو كه قرار بود ساله پيش بنويسم ننوشتم و نيمه كاره رها كردم...

حالا فهميدم براي نوشتن اول بايد داستان رو بشنوي اونم از زبان خودت... مرسي آشوب عزيزم كه گوشاتو به من دادي و مشتاقانه خواستي برات تعريف كنم... حالا ميتونم بنويسمش...