شيرم حلالت....
از لحظه اي كه رسيدم منتظره معجزه بودم چون كلاسهارو يك هفته درميان رفته بودم و كلا درجريان نصف مطالب بودم نه همهش !!!
وقتي رسيدم هنوز كتابخونه بسته بود رفتم يه چندتايي كاره اداريمو انجام دادم 2 تا هم پروژه كلاسي بود كه بايد تحويل منشي استاد ميشد...
اومدم ديدم كتابخونه بازه ولي چه فايده هنوز خيلي مطالب درست دستگيرم نشده بود اونقدر فضولي كردمو سرك كشيدم به سايت دانشگاه كه متوجه شدم عليرغم تهديدات استاد مبني بر تك تك وارد شدن بچه ها به اتاق و امتحان انفرادي ...نزديك به 30-40 نفر رفتن داخل و گروه گروه ريختن سر يكي كه بيشتر بلده منم رفتم و خودمو انداختم تو يكي از گروها خدايي همونم شد معجزه...
حالا دو ساعت قبل از وقته خودم و با بچه هاي كارشناسي رفتم و با شجاعت امتحان دادم و 8 و نيم نمره از 10 نمره پاياني رو گرفتم...
گفتم اين همسره بيچاره اينهمه پول خرجم كرده واسه همين كلاس/ يه نمره اي بگيرم كه شيرشو حلالم كنه؟! :)))))
بالاخره خندان و خوشحال برگشتم ديار البته اتوبوس اينبار خيلي لاك پشت وار ميرفت و من همه راه رو از فرط خستگي خوابيدم غير از همدان و بازم همون مجتمعي كه سري قبل حادثه ساز شد /
فكر كردم بابا روزي 1000 نفر اينجا ميان و ميرن و كسي منو نميشناسه مخصوصا اينكه اينبارم پالتومو عوض كرده بودم ديدم متصدي دستشويي اومد جلو با لبخند بهم سلام كرد و بعدش مدير داخلي مجتمع :) جالبه حتي اسمم رو هم ميدونستن خيلي مؤدبانه حال و احوال كردن و تعارف سفت و سختي براي شام كه من قبول نكردم و بابت اون شب عذرخواستن و تواما ميپرسيدن گفتين كارشناس بهداشتين؟ گفتم نه وپذيرايي به صرف چايي ختم شد...
جالبه اون شبم من خيل مؤدبانه با مدير داخلي صحبت كردم و اون در عوض بي اعصاب بازي درآورد... با خودم ميگم چي ميشه اين مردم ما بدون دست زور و تهديد از اول محترمانه گوششون رو به انتقاد بدن شايد خوب بود! ولي انگار بصورت مخيرانه نميتونن انتقاد بشنون؟!
به هر حال ساعت حدوداي 2 بود كه رسيدم ترمينال البته قاعدتا بايد 12 و نيم ميرسيديم ولي لاكي جون كندتر از اين حرفا بود حالا گويا مديره مجتمع دهنش واينساده بودو قضيه رو به رانندها گفته بودن اوناهم كلي حوامو داشتن و هي ميومدن و ميرفتن كه خانم اجازه بده ما شمارو به خونه برسونيم منم متعجب واي من خونه م فلان مسيره و رانده اصرار مه ماهم مسيرمون اونجاست كه با رويت ماشين همسر صلوات ختم شد :)
تا سوار شدم از همسر خواستم شيرشو حلالم كنه و بعدم گفتم كه خيلي گشنمه و اينجوري شد كه ساعت 2 تا 3 دور ميدان مركزي شهر در حالي كه بارون شديد ميومد تو ماشين جيگر خورديم و جاي همتون خالي نميدونين چه حالي داد :)
مهم نوشت: امروز روزه دانشجوئه... و شما چه توقعي داريد از يك خانم متاهل كارمند كه دستشو گذاشته تو گوششو درس خونده تا دانشگاه قبول شده اونم ارشد؟ :) و حالا هم ني ني دار شدنش رو انداخته بعد از اتمام درسش... چيه نگرفتيد؟
يعني شما نميخوايد روز دانشجو رو به من تبريك بگيد؟ :))))) (عقده اي ميشما...)
پگاه-بابك و كاماي عزيز روزتون مبارك