بوي تن كسايي كه دوسشون داريم...
امتحانات نزديكه و من كلي كتاب قطور دست نخورده دارم كه بايد بخونم :(
ديروز از درد بي طاقت شدم اونقدر كه كلي گريه كردم نه به كاراي خونه ميرسم نه به خودم و نه به درسهام.. نهايتا حرفها و مهربانيهاي صبورانه همسر بود كه باعث شد آرام بگيرم...
وقتي آرام شدم نشست پاي لپ تاپ ويه شعر جديد سرچ كرد و گذاشت رو پيجش البته هميشه قبل از اينكه شعرو بذاره براي من ميخونه و شعر اين بود:
هرچـــه او ناز و ادا کــرد مجابش کردم/ تا رضاخان شدم و کشف حجابش کردم
مریم باکره ای بود و عبادت می کرد / جبرئیلش شدم و پاک خرابش کردم
چشم افسونگر میگون غزلخوانی داشت/ هر غـــزل خواند یکــی ناب جوابش کردم
گل سرخی که دهانم ز دهانش بر داشت/ آنقدَر سخت مکیدم کـــه گلابش کردم
تا کـــه شلّیک کند بوسه ی آتش ، تا صبــح/لب مسلسل شد و پیوسته خشابش کردم
بازوان را ز دو سو مثل کتابی بستم/ مثل یک برگ گل ِ لای کتابش کردم
تا کــه بردارم ، از گردن او حـق زکات/ بوسه ی بیشتر از حدّ نصابش کردم ( غلامعباس سعیدي)
به همسر ميگم واقعا خلاقيت ميخواد از يك رابطه معمولي چنين شعر زيبايي بسازي...
وقته خواب با اينكه هنوز گردنم درد ميكرد رفتم بغله همسر و گردنشو بو كردم صورتشو بو كردم بلند و صدا دار ( هميشه انگار ميخوام بوهارو از حفظ بشم و تو خاطرم بمونن) به اين كارم ميخنده
ميگم بعضي آدما برام بوي خاصي دارن تو يكيشون... ميگه اوناي ديگه كين؟ ميگم مادرم -بچه تر كه بودم پدرم.. الانم تو... ميگه علتشو ميدوني؟ ميگم نه... ميگه چون تو بغل اين آدما آرامش پيدا ميكني... فكر ميكنم ميبينم راست ميگه...
بچه كه بودم تا ديروقت از بغله بابام نميرفتم بيچاره نظامي بود و بايد صبح زود پا ميشد از طرفي من از اينكه بغلش باشم سير نميشدم بنده خدا معمولا ميذاشت خوابم ببره بعد منو ميبرد تو رخت خواب خودم(زگيل بودما- مورد توجه متاهلين بچه دار :)))))
وقتي هم دانشجو بودم معمولا ساعت 4 و 5 ميرسيدم خونه و تا صبح ميرفتم بغل مادرم و صورت و گردنشو بو ميكردم(چيه؟ بگين خرس گنده خودتون ميدونين):)))))
جالبه من فكر ميكردم همه مثله منن و بعضي از آدمها رو با بوي خاصي ميشناسن كه براشون لذت بخشه... ولي انگار همه اين حس رو ندارن شما چي؟