چند روزيه وقتي از سرو كار برميگردم اين مادرو فرزند رو زيره ماشينه همسايه ميبينم...
 بچه گربه خيلي زيباست و من چند بار خواستم ازش عكس بگيرم ولي از من ميترسه و فرار ميكنه!

 يقين دارم نميدونه من چقدر از گربه ها ميترسم والا مثل اين عكسش بيخيال ميخوابيد تا من عكسمو بگيرم....
وقتي ميام تنهاست مشغوله بازيه دور و بر همين ماشين/ تا ميخوام بهش نزديك بشم مادرش دوان دوان خودشو ميرسونه!

مادرش تا  ميرسه... به من بهم نزديك ميشه فكر ميكنم حالتش تهاجميه بعد كه چند لحظه ميگذره و خيالش راحت ميشه كه آسيبي در كار نيست نزديك بچه اش مي ايسته ولي چشم ازم برنميداره....

عجيبه كه اين بچه گربه وقتي مادرش مياد با خياله راحت يه جا ميخوابه يا مشغوله بازي ميشه...

من مادر نيستم ولي انگار حسه مادرانه براي تمام موجودات يكسانه!