سیستم آش و ماش و همدلی دوستان!
چندتا مناسبت ملی مهم و کاری داشتیم به علاوه اولین امتحان این ترم که خودش داستانی بود دوتا کتاب منبع امتحان بود که جمعا ۶۳۰ صفحه بود (حتما استحضار دارید که امتحانات فراگیر از ب بسم اله تا نون پایانه و گاها یکی دو سوالم به خاطره اینکه خدا خوشش بیاد از مقدمه میدن :|
از طرفی همش دارم فکر میکنم جواب دوست عزیزمون نوشته های پراکنده رو چی بدم؟ اصولا هر وقت خیلی قرص و محکم قول میدم چیز از آب درمیام... چی میگن؟ خجل... البته نظر شما هم محترمه :))))
امروز روزه ویژه ای بود دیشب تقریبا ۲ خوابیدم و صبح خواب موندم :| با تاخیر رفتم اداره و از بدو ورود به خاطره برپایی یه مراسم مهم دوندگی کردم تا خوده ۲ و نیم ۲ ونیم از چاپخونه بهم زنگ زدن و گفتن فایل چاپی که ارسال کردین مشکل داره منو همکارم آه از نهادمون براومد...
با عجله نشستیم کارو دوباره تنظیم کردن حالا چون استرس و عجله داشتیم سیستم هنگ میکرد از طرفی من تا دیدم باید فایل دوباره دستی بره چاپخونه یکی از ماشینها که از قضا سرویس هم هست در اختیار گرفتم...
حالا وقت اداری به پایان رسیده بود و من مثلا اومدم به بقیه لطف کنم گفتم اشکالی نداره بقیه هنکارها(۲ نفر) باهامون بیان نهایتا اول میریم کاره منو انجام میدیم بعد اونارو برسونن خونه... حالا من این حرفو همون ۲ و نیم زدم و فکر کنید تا خوده ۳ و نیم کارمون آماده نشد...
حالا من عصبی و خسته همون همکارایی که من براشون دل سوزوندم که با ما بیان طمع کردن و نمیخواستن از این فرصت بگذرن فرت و فرت و زنگ و زونگ که بدو بیا دیر شد و جالبه که غر غر هم میکردن که چرا کارتو گذاشتی دقیقه آخر؟!
حالا انگار من از صبح پا انداختم رو پا و چای نوشیدم؟!
القصه که دوستان چونان با همدلی مارو مورد لطف و عنایت قرار دادن که شنیدنی! عنقریب بود سرمو بکوبم تو دیوار و خیلی خودمو دربرابرشون کنترل کردم حالا به قوله کرمانشاهیا ما سرمون شده بود آش و تهمون شده بود ماش! اینا بعد از گذروندن یک روزه کسل کننده از سره بیکاری از ما رنجیده بودن که فلانی چرا بد صحبت میکنه؟!
من نمیدونم آدمی که درک موقعیت نداره و فقط به خودش فکر میکنه به چه دردی میخوره؟!
خلاصه چند روزی کم پیدام البته من به اینجا اعتیاد دارم سردرد میگیرم اگه نیام بین خودمون باشه :))))